چه چیز واقعا مرز میان دو سال را معین می کند؟ یک روز... یک ساعت...یک لحظه...؟
واقعا می شود ،مثل قصه ها،با یک قدم ورطه ای را پشت سر گذاشت،از در گاه جهانی کهنه
رد شد...وبه جهانی دیگر پا گذاشت؟آیا در ان لحظه...لحظه تحویل سال...جایی در دور و برمان...
دروازهای به سوی جهانی دیگر باز نیست؟
بیا امشب امتحان کنیم !
امسب در لحظه تحویل در حال دویدن خواهم بود...(کاری که باید سالها پیش می کردم)
باری ...امشب در حال دویدن خواهم بود...از دری به سوی در و چهارچوبی دیگر.....
کمد ها و گنجه های جادار وبزرگ هم قابل تعمق و بررسی ست...
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم اسفند 1384ساعت 17  توسط باد شمال
|
قديم ترها ...عيد رنگ و بوي ديگري داشت....
شايد فاصله ها كمتر بود....
شايد بهانه ها براي شادي بيشتر بود...
هر چه بود ساده تر شاد ميشديم....
ساده تر ايمان مي اورديم به حضور بهار...
ساده تر دل مي داديم....
اين روزها،بهانه ها براي فاصله اند،
جمع شدن ها فرصتي براي گله....
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم اسفند 1384ساعت 11  توسط باد شمال
|
مبارک باد سال نو
بر انانی
که همچون فصل ها
از تازگی گفتند....
باد شرقی من...نمی وزی تا غبارم تازه شود...
سال نو ...از این راه دور...مبارک.
سفره ی سرخت پر از سبزینه باد...
باد شمال بی سفره.
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم اسفند 1384ساعت 11  توسط باد شمال
|
ای مسافر
چمدان هایت را
پر ز گل دانه ی جادو کردم
شب،
برویان به دل تنگ پریشانی خویش
پیچک یاد مرا
من به خواب تو گذر خواهم کرد
تا ابد،
تا ته تقدیر
پی رد خیال تو سفر خواهم کرد
+ نوشته شده در شنبه بیست و هفتم اسفند 1384ساعت 20  توسط باد شمال
|
امشب منتظرم باش...
درب را به همان تقه،که رمز میان من وتوست،
خواهم کوبید . خواب نباشی...خواهم امد...
+ نوشته شده در جمعه بیست و ششم اسفند 1384ساعت 15  توسط باد شمال
|
تا که بسپرم به یاد
رسم ها و راه ها
دست من به خواب هم
هفته و ماه ها،
می نوشت این سرود:
او برای من نبود
او برای من نبود...
+ نوشته شده در جمعه بیست و ششم اسفند 1384ساعت 5  توسط باد شمال
|
سالها پیش...در زمان نوجوانی ام...در این شهر دراندشت...خط مینی بوسی بود که از توی شریعتی،پایین تر از میرداماد،به راه می افتادو می رفت تا میدان ولی عصر...برگشتش هم ازولی عصر بود تا حسینیه ارشاد....
من از این خط روزها و هفته ها و سالها خاطره دارم....خصوصا پاییز یک سال و زمستانش...(سالها پیش) موسسه زبان سیمین می رفتم....مسیر بسیار پر پیچ و خم وطولانی بود...یک ساعتی در راه بودیم...وچه خوش می گذشت این یک ساعت در مینی بوس...انقدر به شوق کلاس بیرون نمی زدم که به شوق ان یک ساعت که گپ زنان از این سوی شهر به انسوی شهر می رفتیم...وبعد،
نمی فهمیدم در دو ساعت کلاس چه می گذشت تا دوباره همگی در همان ایستگاه معهود جمع شویم و دوباره همان راه پر پیچ و خم را برگردیم...و هنوز هم حرف داشته باشیم برای گفتن .
یکبار وسطهای راه برگشت، مینی بوس خراب شد. ما طبق معمول ردیف اخر مینی بوس را پر کرده بودیم و چنان گرم حرف بودیم که اصلا متوجه خراب شدن و متوقف شدن ماشین و خروج بقیه مسافرین نشدیم !! راننده که فکر می کرد ما به امید او نشسته ایم گو یا سخت در تلاش بود که زودتر خرابی رفع شود که نشد... و پس از نیمساعتی عرق ریزان بسوی ما امد و با قیافه ای شرمسار
اعلام کرد که: شرمنده ،دیگر درست نمی شود و ما تازه ان موقع فهمیدیم که......!
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم اسفند 1384ساعت 20  توسط باد شمال
|
گرچه تلخ،
اما دگر اموختم
عمر خواب و دوستی،
کوتاه بود
فا صله،
بین خیال من و حال دوست هم
سال ها سؤ تفاهم،
بی شماران آه بود.....
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم اسفند 1384ساعت 14  توسط باد شمال
|
....وما هرگز پوستمان کلفت نخواهد شد.....عادت نمی کنیم به درد....غادت نمی کنیم به وزیدن
هوای سرد...نه عادت نمی کنیم ما...ما که گل های گلخانه ای هستیم.......خفته در خواب خاک و
بوم کوچک گلدان هامان....
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم اسفند 1384ساعت 13  توسط باد شمال
|
وقتی یک چیزی که در واقع متعلق به گذشته است ، در زندگی امروز تو باقی می ماند....درست مثل مرده ای که نگذاری به خاکش بسپارند متعفن خواهد شد...به خاک اعتماد کن ...و به فراموشی...
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم اسفند 1384ساعت 3  توسط باد شمال
|
عجب شب سنگین و دیر گذری است امشب....پس کجاست خواب که می گویند رویای فرا موشی ها ست...ودر ان دولت خاموشی هست...؟
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم اسفند 1384ساعت 2  توسط باد شمال
|
از روی همه ی بوته ها پریدیم...همه ی اتش ها...انچه اینک برایم مانده خاکستر شبی است که ساعتی پیش دوشین شد...بیا برویم خاکستر ها را جارو کنیم و گرد اوریم...به یادگار در صندوقچه ای بریزیم و در جایی پنهانش کنیم...اگر نه باد...باد روزگار ...باد زمانه... باد ناموافق...همه را خواهد برد...در نهایت بی نشانی هم...گاه گاهی نشانه ای باید...تا بیاد بیاوریم روزی...انچه خود به باد داده ایم...یا به دستی نا شناس بر باد رفته است...
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم اسفند 1384ساعت 1  توسط باد شمال
|
نه خیر! قرار نیست یه آب خوش از گلوم پائین بره! اونی که همیشه برام مشکل ساز بوده، باز داره سر و کله اش پیدا میشه! مژده داده که برای تعطیلات عید می خواد بیاد پیشمون!
خداجون! می دونستم یه ریگی به کفشت هست! همین طوری دل ما رو خوش نمی کنی! عیب نداره... من آماده ام....... مثل همیشه...... دربست در اختیارم...................
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم اسفند 1384ساعت 13  توسط باد شرق
|
چهارشنبه سوری در راه است ....ومن به اتش نگاهت، که گرما بخش وجودم نخواهد بود ،می اندیشم
...و به عمر کوتاه فشفشه ام در دست...و ستاره ی کم نورم در اسمان دور دست...
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم اسفند 1384ساعت 1  توسط باد شمال
|
نمی دونم جریان چیه؟ چند روزیه حسابی سرحالم. دلم نمی خواد به آینده فکر کنم. دیگه به سنی رسیدم که سخت قدر این لحظه های کوتاه دلخوشی را می دونم. و بهتر از اون نگران از بین رفتنش هم نمیشم. از بودنش لذت می برم و به رفتنش لبخند می زنم. همین که مهمون همیشگی نیست، عزیزش می کنه. وگرنه خودت بهتر می دونی که اون حال و حولی رو که با غم و غصه ها می کنم با هیچی عوض نمی کنم!
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم اسفند 1384ساعت 12  توسط باد شرق
|
اشک چون باران در تمام شیار های جانم جاری ست...به رود می رسم ایا؟....و به دریا؟
+ نوشته شده در شنبه بیستم اسفند 1384ساعت 20  توسط باد شمال
|
چند شب پیش تولد دوستی بود....موقع باز کردن هدایا ، همه در انتظار دیدن کادوی خانم این دوست نازنین بودند....(خانم ظریف و نازی هم دارد)....کادوی مورد نظر............یک عدد..............
" اره برقی " بود...!!؟ چقدر ایهام و کنایه و عشوه ی عاشقانه ی پنهان ...چقدر ظرافت احساس...
چقدر...
+ نوشته شده در شنبه بیستم اسفند 1384ساعت 16  توسط باد شمال
|
دوستم...گفتنی ها که بسیارند٫ فرصت گفتن کم است٫....و امان از دوری....و این که همیشه دیر می رسیم ....همیشه لحظه ای پس از ان که دیگری از موعد دیدار رد شده باشد...همیشه.
+ نوشته شده در شنبه بیستم اسفند 1384ساعت 16  توسط باد شمال
|
باورت میشه ، که من هنوز سر حرفم ام؟ دارم بساط سفره رو جور می کنم. امروز می خوام گندم بذارم، سبز شه. دیر نیست که؟ همراه هم داره راضی میشه که ماهی بی ماهی! شاید عکسشو گذاشتیم! هر چند که خیلی بی رحمیه. چون قراره شب با سبزی پلو بخوریمش!
+ نوشته شده در شنبه بیستم اسفند 1384ساعت 12  توسط باد شرق
|
ترا با نام می خوانم
تو می دانی
چه نو میدانه رو سوی تو اوردم
دل تنگ مرا مشکن
دعایم را اجابت کن
نگیری گر تو دستم را
تمام ارزوهایم
چنان خواب پریشانی
به پیش دیدگانم رنگ خواهد باخت
دخیلی سبز می بندم به درگاهت
و می دانم دعای تو
برایم عشق خواهد ساخت
برایم عشق خواهد ساخت
برایم عشق خواهد ساخت.....
+ نوشته شده در پنجشنبه هجدهم اسفند 1384ساعت 18  توسط باد شمال
|
من همه امیدم به این بود که تا عید پایم رو به راه شود و به اسکی برسم....ولی با این هوا نه گمانم تا ده روز دیگر برفی باقی باشد
+ نوشته شده در پنجشنبه هجدهم اسفند 1384ساعت 14  توسط باد شمال
|
کنکور جامع شکستگی
ـبه نظر شما تحمل کدام یک از مصائب زیر سخت تر است؟
۱.پای شکسته
۲.قلب شکسته
۳.غرور شکسته
۴.بستگی تام دارد به صاحب قلب و غرور و پا
ـاز نظر شما ادمی که دچار هر سه مورد شکستگی بالا شده باشد چه جور ادمی است؟
۱.ادم بدشانسی است
۲.ادم شکستنی می باشد
۳.ادم بسیار خری ست و حقش است
۴.بهتر است برود بمیرد
ـبه نظر شما این ادم اگر عمری باقی بود و شفا یافت برای بقیه عمر چه خواهد کرد؟
۱.ان قدر خر است که این دفعه کاری خواهد کرد که گردنش هم بشکند
۲.ادم سنت شکنی خواهد شد
۳.دچار سندرم دیگر شکنی خواهد شد و قلب و سر و دست و پای هر کس که دم دستش برسد خواهد شکست
۴.یک دوره ی جامع چگونه کاسه کوزه ها را سر بقیه بشکنیم خواهد گذراند و احتمالا رد خواهد شد
+ نوشته شده در پنجشنبه هجدهم اسفند 1384ساعت 14  توسط باد شمال
|
تصمیم گرفتم امسال عید داشته باشم. اگه تا یک هفته دیگه بتونم سر این تصمیم بمونم، سوروسات مان به راهه! می خوام هفت سین بچینم توپ! دلم می خواد حسابی سرحال باشم. دلم می خواد به خودم و همراه این دلخوشی را بدهم که همه چی روبراهه. مگه نیست؟
وای که چقدر خرید دارم. هنوز هیچ کاری نکردم. یعنی میگی فرصت هست؟ نکنه از حرفم برگردم؟

+ نوشته شده در پنجشنبه هجدهم اسفند 1384ساعت 10  توسط باد شرق
|
این روزگار کج کردار یک خنده ی درست وحسابی به من بدهکار است....یک خنده از ته دل....به ریش همه ی دنیا....
+ نوشته شده در پنجشنبه هجدهم اسفند 1384ساعت 1  توسط باد شمال
|
باد شرق نازنین....این باد گرم دیگه کیه؟....شرجی ست یا کویری ؟....واقعی است یا تمثیلی ؟ راستی چه بلایی سر نظر سنجی اومده؟....هر کاری کردم نتونستم اونجا برات چیزی بنویسم .
+ نوشته شده در چهارشنبه هفدهم اسفند 1384ساعت 16  توسط باد شمال
|
این باد گرم دیگه داره دیوونه ام می کنه! از آنجایی که روح هنرمندی هم دارم! بعید نیست مثل ونگوگ بلایی سر خودم بیارم!!!منو دریاب...............
+ نوشته شده در چهارشنبه هفدهم اسفند 1384ساعت 12  توسط باد شرق
|
به تازگی یکی از دوستان دوران کودکی ونو جوانیم که مدتها از او بی خبر بودم پیدا شده....دوست که نمی شود گفت ...همسایه بودیم و خواه نا خواه کلی سوژه مشترک ! داشتیم...این هم بازی قدیمی یک قانون بسیار جالبی داشت برای خرید :هیچ وقت دنبال چیزی که خوشش بیاید نمی گشت ...همیشه دنبال چیزی بود که از قیمت واقعی اش گران تر به نظر بیاید....و مثلا اگر در مورد یک لباس از او نظر می خواستی هیچ وقت نمی گفت بهت میاید یا نه بلکه می گفت "نه! خوب نیست اصلا به نظر نمی اید که این همه پول بالاش داده باشی!" و یا "خیلی عالیه! مفته! همه فکر می کنن چند برابر باید پولشو داده باشی!!!" ....امروز پس از هزاران سال با هم رفته بودیم خرید(پا شکسته پر رویی هستم اخه) ....و جالب است پس از این همه وقت او هنوز هم وفادارانه پایبند همان قانون قدیمی بود!....خیلی دلم می خواست بدانم ایا تا به حال یک بار هم که شده برای دل خودش...فارغ از اندیشه قیمت یابیو ارزش گذاری....چیزی خریده است؟
+ نوشته شده در سه شنبه شانزدهم اسفند 1384ساعت 23  توسط باد شمال
|
حریف سر پنجه ی قدرتت ...نفوذت...نگاه سرگردانت...صدای خیال انگیزت...نبودم ونیستم و نخواهم بود....تسلیم...
+ نوشته شده در سه شنبه شانزدهم اسفند 1384ساعت 15  توسط باد شمال
|
کاش می شد کسی که قرار نیست بماند رفتنش همیشگی باشد دردناکی حضور گاه به گاه بیشتر است....خیلی بیشتر...
+ نوشته شده در سه شنبه شانزدهم اسفند 1384ساعت 0  توسط باد شمال
|
اقا بد جوری دلم لک زده برای یه فال گیر توپ!...از اونایی که یه ساعت برات قصه حسین کرد می گن....خرت می کنن...یکی دو روزی الکی می برنت تو فکر و خیال :
"یه شاهزاده قد بلند چشم ابرو مشکی می بینم (بلکه هم قهوه ای)"....وتو هی مگی...یعنی کیو میگه..."اونو " ؟....یا نه ..." اینو"..؟
"یه خبر خوش می شنوی..." یعنی عاشقم میشه؟....پولدار می شم؟....می رم سفر دور دنیا ؟
خلاصه هر چقدر هم که ادای روشنفکری در بیاری و بگی ای بابا من که به این حرفا اعتقاد ندارم...باز یه جورایی میری تو فکر و با خودت می گی: یعنی میشه این یه دفه درست باشه؟!
خلاصه بی زحمت اگه کسی ادرس یه فال گیر کار درست داره بده...
+ نوشته شده در یکشنبه چهاردهم اسفند 1384ساعت 16  توسط باد شمال
|
- هان پس چه شد ان همه خیالاتت
ای روح پر از نسیم جوینده؟
- زنجیره ی بی عبور تقدیرم
پیچیده به گرد پای پو ینده
بگذر ز من و خیال در گیرم
ای پیچک پر سوال روینده !
+ نوشته شده در یکشنبه چهاردهم اسفند 1384ساعت 15  توسط باد شمال
|
...و به ما اموختند که سکوت فضیلت پر ارزشی ست...
و فریاد فضیحت بی عاقبتی...دور از منش یک بانو...
عصیان گری می خواهم که مرا درس فضاحت و فریاد دهد....
مرا عاقبت ومصلحت نا اندیشی یاد دهد....
+ نوشته شده در یکشنبه چهاردهم اسفند 1384ساعت 15  توسط باد شمال
|
همیشه فکر می کردم این ادم هایی که همیشه در تکاپویی بی وقفه در امد وشدند....ادم هایی که برای هر ساعت و دقیقه و ثانیه شان برنامه ای دارند چقدر زندگی پر طپش و پر انگیزه ای باید داشته باشند...چقدر پر هدف...چقدر پر شور ...ولی تازگی ها متوجه شده ام که برای خیلی ها این تنها یک راه گریز است از خود زندگی...از خود خودشان....تا هیچ فرصتی و درنگی نباشدبرای ذهن ناارام...برای اندیشیدن به زخم ها...درد ها...سوال ها...بیهودگی ها.
اما همین گریز ساده هم استعداد خاص خودش را می طلبد....به خواب بردن ذهن یا خود فریبییا هر اسمی که دارد کار ساده ای نیست برای بعضی ها....مثل تفاوت میان نوع مست شدن ادم ها....برخی با یکی دو جام دنیا و ما فیها را از یاد می برند....برخی با هر جام انگار درد ـ هشیار تر می شوندو هر چه می کوشند به ان مرز از خود بی خود شدن نمی رسند....حداکثرش این که حالشان خراب وخراب تر می شود...و اخرش...میدانید دیگر اخر پا فشاری در بد مستی (وقتی که ذهن لجبازانه بیدار بماند ) چیست ؟!
پس من امیدوارم و حالا که به سال نو نزدیک می شویم این دعای شب عیدم خواهد بود که :
بار الها...به من توانایی مستی وبی حسی و فراموشی عطا فرما...امین.
+ نوشته شده در یکشنبه چهاردهم اسفند 1384ساعت 14  توسط باد شمال
|
پس کجایی ای نسیم شمال؟
دلم تنگ شده برای استشمام آن بوی خنک آرامش بخشی که از لابلای شعرهات به مشام می رسه.
چشمهام رو می بندم و در انتظار می مونم...
+ نوشته شده در یکشنبه چهاردهم اسفند 1384ساعت 12  توسط باد شرق
|
خیلی چیزها است که دلم می خواد تا دیر نشده، عوضشون کنم. تا کاملا مغلوب این بی ارادگیِ روزافزون نشدم، تا هنوز وقت باقی است... تا شور زندگی به کلی از درونم رخت بر نبسته...
می دونی؟ فی الواقع خیلی کارها می شه کرد، ولی کاری که به همراه صدمه نزنه و خودمونم ارضا کنه، سخت کمیابه. پیله ازدواج آدم را محافظه کار می کنه. برای کارهایی که در گذشته بی هیچ تردیدی انجام می دادم، آنقدر در ذهنم محاسبه و بالا و پائین می کنم که دست آخر همه اراده ام را از دست می دم. بعد ترجیح می دم در همین گوشه دنجی که دارم، لم بدم و خواسته هام را در رویا دنبال کنم. این خیلی بده! به طرز احمقانه ای جسارت زندگی کردن را دارم از دست می دم. چکار می شه کرد؟
باید سر فرصت بهش فکر کنم........ آره.... سر فرصت.............
+ نوشته شده در پنجشنبه یازدهم اسفند 1384ساعت 16  توسط باد شرق
|
اخ...باد شرق !
نصفه شب و گپ و.....
راست می گویی ...تا حالا دقت نکرده بودم که نه تنها راه و تکه هایی از وجودم را گم کرده ام بلکه فرصت تنهایی خود خواسته هم از من دریغ می شود....جالب ان که ان لحظه ها ( دقیقا همان لحظه ها )که می طلبی او را....نیست هیچ جا نیست....
وای بر ما تنهایان تنهایی گم کرده......
+ نوشته شده در چهارشنبه دهم اسفند 1384ساعت 15  توسط باد شمال
|
باد شمال عزیزم( ویرگول پیدا نکردم!) نمی دونی چه هوسی دارم برای از سر شروع کردن. ای کاش می شد همچین یه هوا زمان به عقب برگرده! ایندفعه قول می دم قدر تنهائی هامو خوب بدونم. قدر شب هایی که خسته برمی گشتم و بی هیچ دغدغه ای ولو می شدم و همه مشکلات را می گذاشتم همون بیرون بمونن. آخ که چه حالی می داد شب زنده داری. با فیلم دیدن ( ویرگول) سیگار کشیدن( که مدتی است محروم شدم!) کتاب خوندن با فراغ بال. ............... با زنگ زدن نصفه شبی به معشوق خوابالود!
باید برم دیگه ...............الانه که سر برسه............
+ نوشته شده در چهارشنبه دهم اسفند 1384ساعت 14  توسط باد شرق
|
هو هو
باد شرق؟
سر به ما نمی زنی...؟
+ نوشته شده در چهارشنبه دهم اسفند 1384ساعت 14  توسط باد شمال
|
تو به هر جا بروی
سایه ات خواهم ماند
دو قدم پشت سرت
وفقط گاه به گاه
تکیه چون می دهی یکباره به دیوار خیال
من غریبانه و دزدانه ترا می بویم
می خزم در شب پیرامونت
و حریصانه در اغوش ترا می گیرم
می روی.
می میرم...
+ نوشته شده در چهارشنبه دهم اسفند 1384ساعت 14  توسط باد شمال
|
بی نشان بی نشان
روی شانه های باد
ما دو خواهران غم
شانه های هم شدیم
وقت گریه های تلخ
وقت خنده های شاد...
+ نوشته شده در سه شنبه نهم اسفند 1384ساعت 22  توسط باد شمال
|