بو کن...ببین،
هنوز هم...
دست و دلم عطر ترا میدهد...
+ نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم فروردین 1385ساعت 0  توسط باد شمال
|
باد شرقی نازنین...
نمی دانی چقدر با نامه ات حال کردم...نمی دانم موفق شدم
فضا و اوضاع دور و برم را خوب به تصویر بکشم یا نه.......
این همه اتفاق.... باهم....! باید شبیه به کابوس های
سالوادور دالی بوده باشد.....
و چقدر جالب و درست گفتی...انتهای نامه...وقت خداحافظی...
که :
" آدم درست و حسابی هم که پیدا نمی شود بگویم:
به او می سپارمت....!!! "
+ نوشته شده در چهارشنبه سی ام فروردین 1385ساعت 14  توسط باد شمال
|
باورت می شود ؟....به جای ان که بکوبمش.....
به جای انکه بگویمش که چقدر زهر الود است...،
بر داشتم به همان که زخمم زده بود پیغام فرستادم :
که تو ناراحت نباش.....
(که اصلا دستت در زدن زخم پر توان باد ...!)
فقط بگذار در گوشه ی خلوتم، تنها ،زخمهایم را لیس بزنم...
....و حالاتوی اینه نگاه می کنم و باورم نمی شود این همه
حماقت را که توی چشم من زل زده است....
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم فروردین 1385ساعت 16  توسط باد شمال
|
هم بازی قدیمی...
ایا بازی هایمان را به خاطر داری.....؟
یا در مسیر عبور از کودکی و بزرگ شدن....
خاطره هایت جایی میان راه، جا مانده....
کوچه را ....ان کوچه قدیمی را به خاطر داری.....؟
"هفت سنگ " را...که بچه های امروز اسمش را هم
نشنیده اند....قایم باشک بازی های دم غروب....
خداحافظی اجباری...به زور بزرگ تر ها...
وشب......ورفتن به خواب....
خوابی که در ان ادامه کوچه را می دیدیم....
راستی یادت هست...؟
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم فروردین 1385ساعت 14  توسط باد شمال
|
باد شمال نازنینم، ای کاش می توانستم در چنین حال خوبی تو را هم سهیم کنم. تو را هم غرق کنم در این افسون زدگی. تا به دیدارت بیایم، دلم هزار راه می رود. به امید شنیدن صدای سرخوشانه ات می آیم ....
لجم می گیرد که کاری از دستم ساخته نیست. دلم برای شادمانی های معصومانه ات تنگ شده...
همه تلخی ها را به باد بسپار.... همانطور که قرارمان بود.... تازه شو دوستم...
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1385ساعت 14  توسط باد شرق
|
ماجرای انچه به ان شب کشیده شد...امیخته ای غریب
و در هم از چند رنج بود که به گفتن نمی ارزد....انچه شاید
گفتنی باشد، رسم هایی است که ناپیدایی ام،....
در تاریکی ان شب به من اموخت.....
ان شب من فهمیدم که هیچ جادویی نمی تواند کسی را
به کسی برگرداند.......که دلتنگی ام به آهی هم نمی ارزد...
که همدلی ها مرده اند....که "نگاه خوانها "نسل گمشده ای
هستند.....که انتظار درد مشترک ادم ها نیست........
که ادم ها ساده می توانند به تو نگاه کنند و تو را نبینند...
ان شب من فهمیدم که اگر "دچار" باشی،چاره ای نداری.....
که پری دریایی محکوم بود به سر نوشتش....
که....
باز هم بگویم ؟....یا کافی ست ؟
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1385ساعت 13  توسط باد شمال
|
نامه های تو به من،
هیچ وقت،
تا به سطر آخرین نمی رسند...
این همه نگاه گمشده ،ولی
هیچ یک،
گرد پای ان نگاه اولین نمی رسند...
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1385ساعت 0  توسط باد شمال
|
چقدر نفرت انگیزند این بازیگران ناشی....
که خراب می کنند و بعد به زمین و اسمان
چنگ می اندازند....که پرده دوباره برایشان
بالا برود......
نه....اشتباه گفتم....
بیشتر از نفرت انگیز ، رقت انگیزند....
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم فروردین 1385ساعت 22  توسط باد شمال
|
برخی ادم ها هیچی ته دلشان نیست...صاف صافند،اما
اتشی مزاج....ممکن است حتی ناگهان چیزی بگویند که
خوشایند نباشد...از گفته انها می توان گذشت....
امابرخی دیگر از ادم ها تمام عمر مشغول نقش بازی کردن
هستند...مشغول نشان دادن چیزی که نیستند.....و بعد...
یک لحظه... ناگهان نقش یادشان میرود...حواسشان
پرت می شود...و انچه واقعا هستند می شوند...و انچه واقعا
فکر می کنند را ناخود اگاه می گویند ...
دوست دختر یکی از دوستان از این جماعت اخیر است...
از روز نخست هم احساسم همین بود...ولی به حرمت کسی
که خاطرش عزیز بود سعی کردم بپذیرمش.......
تا ان که.......
امروز فهمیدم برخی ها ارزش تحمل شدن هم ندارند...
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم فروردین 1385ساعت 12  توسط باد شمال
|
دوستی دارم که عادت دارد فقط یکبار برای همیشه تصمیمش
را در مورد ادم ها بگیرد...و بعد دیگر نه جایی برای اشتباه
احتمالی در نظر می گیرد ، نه برای عوض شدن ادمها در گذر زمان...
و دیگرسالها می تواند بگذرد بدون انکه در ذهنیت خوبش نسبت
به کسی خللی وارد شود...یا در دید منفی اش نسبت به دیگری..
در نتیجه دنیای اطرافش پر است از بت هایی چند و ادم بدهایی
چند...رانده شده به بهشت یا دوزخی همیشگی...
می توانم ذهنش را تصور کنم : قفسه بندی شده......ادم ها در
شیشه های قهوه ای در اب.....در خوابی بی تغییر و بی زمان...
برچسب زده شده......اهدا شده به موزه ای ابدی....
+ نوشته شده در شنبه بیست و ششم فروردین 1385ساعت 15  توسط باد شمال
|
دیده ای قند در دهان چگونه آب می شود؟
وقتی ترا می بینم،همه ی ذرات تصویرت
در ته چشمانم همانطور آب می شود...
می ریزد در وجودم....شاید اگر اشکم
نمی بارید ،همیشه همان جا می ماندی...
+ نوشته شده در جمعه بیست و پنجم فروردین 1385ساعت 19  توسط باد شمال
|
دلم اندازه ی هزار هزار زمستان گرفته...
+ نوشته شده در جمعه بیست و پنجم فروردین 1385ساعت 2  توسط باد شمال
|
برای شعرم کامنت عجیبی گذاشته شده...
مرموز وبسیار بسیار فکر برانگیز....
قبول که من خودم اینجا مخفیانه و بدون انکه هیج
دوستی از دوستان بداند می نویسم...و شاید این
پنهانکاری به حساب بیاید ولی حتما دلیلی بوده...
باید حدس زده باشید...که در بین کامنت ها حتی
یک اشنا برای من و باد شرق نظر ننوشته....
به هر حال "مرد ناشناس" با تمام برگ های آسی
که هنر مندانه رو کردی.. شاید ما فقط دو غریبه
باشیم که تنها عطری اشنا دارند...
یا گذشته ای شبیه به هم...همین .
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم فروردین 1385ساعت 2  توسط باد شمال
|
پس فردا،پس از غروب،من بزرگترین بازیگری زندگی ام را،
به نمایش خواهم گذاشت..."پری کوچک دریایی " "هانس
کریستین اندرسن "را یادت هست؟....هم او که به عشق
شاهزاده اش از زندگی دریایی اش گذشت و خواست که
" پا " داشته باشد ...و محکوم شد به اینکه... هر قدمی که
بر میدارد...چون گام نهادن بر دشنه ای تیز ...دردناک باشد...
و پذیرفت این بها را......
در شبی که می اید...من بغض خاموش در گلو....،
قلب در مشت...،روی هزار دشنه تیز...خواهم رقصید...
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم فروردین 1385ساعت 18  توسط باد شمال
|
عاقبت آموختم هم زیستن با درد را
بی رمق هر سو کشیدن پیکر دلسرد را...
عاقبت آموختم،
آسمان هم انتهایش دور نیست
مثل حرف سادگی،هر واژه ای مهجور نیست
عاقبت آموختم هر خانه ای را بام نیست
حرف ها جز سایه ای از دام نیست
عاقبت آموختم،
موج دریا هم زمانی از سفر پا می کشد
کار هر آرامش امروز،
در آخر به غوغا می کشد...
عاقبت آموختم،
عمر کوتاه سفر با دوست هم سر می رسد
دوستی هم لاجرم روزی به آخر می رسد
عاقبت آموختم در خواب هم
خستگی در خستگی،تصویر هست
چون دل سنگ رفیق نارفیق
باز هم در چنته ی تقدیر هست
هرچه می پنداشتم
هرچه در سر داشتم
هر کسی را سخت باور داشتم،
دیگر گذشت...
عاقبت،
سادگی هایم فسرد
زهر تلخی در تن و جانم نشست
رشته های باور خامم گسست...
زین سپس آموختم هم زیستن با درد را
بی رمق در پی کشیدن، پیکری دل سرد را
نقش پوچ خنده بخشیدن خیال زرد را...
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم فروردین 1385ساعت 18  توسط باد شمال
|
زود،تند، سریع...
به بک عشق شوی ماهر،جهت عشق شویی فوری
(به سبک و سیاق عکس فوری،لوله باز کنی فوری و ... )
سریعا...تکرار می کنم : سریعا نیازمندیم...
سراغ دارید ؟
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم فروردین 1385ساعت 14  توسط باد شمال
|
باد شرق...باد شرق
باز بهار شد و دلم هوای کافه نادری را کرده...
یادت هست؟ بهارها...میز کنار پنجره ؟
از وقتی تو رفتی کمتر گذارم به انجا می افتد...
امروز که دلم خیلی تنگ بود،تنهایی به کافه ای
رفتم...پنجره ای داشت ،رو به درختی سبز...
در پیچ و تاب رقص با باد.......و فکر کردم....
فکر کردم کاش درخت بودم...ان وقت کافی بود
که به انتظار بنشینم...و بهار بیاید.....
و باد بیاید با موهایم بازی کند....
و بدانم که این سهم حتمی من است...
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم فروردین 1385ساعت 0  توسط باد شمال
|
در تمام گذر از باغ بهار
تو درختت پر بار
تو خیالت سرسبز
گرچه من غمگینم
گرچه من زخم تبر خورده، زمین می شینم
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم فروردین 1385ساعت 17  توسط باد شمال
|
باد شرقی
عکس های ناب بگیر...از هرچه که نمی توان نوشت...
نمی توان گفت......فقط می شود دید...
کاش...کاش میشد فرا تر از این باشد و از خاطرات،
از لحظه هایی که قدرشان را ندانستیم و گذشت هم
عکس گرفت...از خوبیهای گم شده...حتی از تلخی
کینه ها و دشمنی هایی که در ته حرفهای کسی
است...می دانی که هست ، ولی نمی توانی وصفش
کنی،تو ضیحش دهی...
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم فروردین 1385ساعت 14  توسط باد شمال
|
روزهای سرشاری دارم. سرشار از آرامش، دل نگرانی های کوچک، شادی های موقت، رضایت های عمیق... دوباره دارم به عکاسی فکر می کنم. دلم می خواد دوباره اون هیجان و لذت ناب را تجربه کنم. به یاد روزهایی که سفر می کردم( می کردیم!) ، تنها به عشق همین گشت و گذارها برای پیدا کردن یک منظره خوب...یادش به خیر... کتاب هام رو مرور می کنم، برای به یاد آوردن جزئیات فراموش شده... از لنز و دیافراگم و ...
حتی اگه اون حس و حال قدیمی برنگرده، حتم دارم یه جورایی زندگی مو عوض می کنه... شاید دوباره تونستم این ادم ها را دوست داشته باشم ... اگه نه، دست کم تحمل شون کنم... مثل اون موقع ها... هرچند می دونم دیگه هیچ وقت به اون سالی برنمی گردم که با هیجان در دفترچه کوچکم یادداشت کردم. " دلم می خواست همه این مردم را در آغوش پرمحبت خود بفشارم ...."
باد شمال نازنین ایکاش می شد با هم سفر می کردیم... تنها تصورش هم لذت بخش است...
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم فروردین 1385ساعت 12  توسط باد شرق
|
هیچ وقت آدم ها را،
فراتر از طاقتشان،
به انتظار منشان
و اگر نشاندی،
خودت را آماده کن...
که روزی
به انتظارشان بنشینی
و آنها دیگر هرگز نیایند...
+ نوشته شده در یکشنبه بیستم فروردین 1385ساعت 20  توسط باد شمال
|
من و تو،هردو،همیشه دنبال بهانه میگردیم...من دنبال
بهانه ای برای" بودن"...تو پی بهانه ای برای " نبودن "....
من دیگر دارم به اخر خلاقیت بهانه سازی ام می رسم،
فکر می کنم دیگر بهانه تازه ای نمانده باشد...یا اگر هست،
من بلد نیستم...تو اما هر روز پر از بهانه های تازه تری......
+ نوشته شده در یکشنبه بیستم فروردین 1385ساعت 17  توسط باد شمال
|
باد شرق... باد شرق ،
پس تو کجایی؟ نه می آیی که دلم به دیدنت تازه شود...
نه بر این صفحه چندان می وزی...دلم بد جوری گرفته...
این بغض از گلویم پایین نمی رود...ادم ها بی معرفت
و بی ریشه شده اند....می دانم این را ولی باز زخم می خورم.
...قصه های صمد بهرنگی یادت هست...؟دلم حسن کچل
می خواهد و افسانه محبت...کسی بلد نیست ؟
+ نوشته شده در یکشنبه بیستم فروردین 1385ساعت 14  توسط باد شمال
|
به تمام کرکس ها و کفتارها زنگ زدم...
گفتم دیگر وقتش است...
من به تمامی مرده ام و استخوان پوسانده ام،
شب جمعه در خدمتتان باشیم...
+ نوشته شده در یکشنبه بیستم فروردین 1385ساعت 1  توسط باد شمال
|
عادت نمی کنم که نبینم دگر ترا
عادت نمی کنم که نچرخد نگاه تو،
با حس گرم قدیمش،به سوی من...
عادت نمی کنم که نبینم ،نخواهمت
حتی در این یقین...،
که تو هرگز نخواهیم....
+ نوشته شده در شنبه نوزدهم فروردین 1385ساعت 18  توسط باد شمال
|
من چقدر باید پشت خودم قایم بشوم،
تا تو گریه هایم را نبینی...؟
+ نوشته شده در پنجشنبه هفدهم فروردین 1385ساعت 16  توسط باد شمال
|
دیده ام در شاخه های خالی و بهت درخت
رد پای قدرت بی چند و چون مرگ را
دیده ام در فصلهای برگ ریز بیشمار
خشک گشتن،
زیر پا افتادن و پوسیدن هر برگ را...
باز، اما،
در تمام لحظه های پرغبار
خاطرم جمع است:
می آید بهار...
+ نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم فروردین 1385ساعت 17  توسط باد شمال
|
آدم ها بر دو قسمند:یا مادرزادی گرگ به دنیا می ایند...
ویا بره متولد می شوند...گرگ ها همیشه گرگ می مانند،
ولی بره ها یا در نهایت تبدیل به یک گوسفند تمام عیار
می شوند و یا یاد می گیرند چگونه گرگ باشند....
قسمت جالب ماجرا اینجاست که گرگ "بره زاده" حریص تر
و خون ریز تر از گرگ "گرگ زاده" است....چرا که او از روی عقده ی
حقارت و کینه و نفرت می درد و گرگ زاده تنها به حکم عادت...
+ نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم فروردین 1385ساعت 13  توسط باد شمال
|
اگر باور داشته باشم که مقدر بوده که ترا بشناسم....
که راهی دیگر نبوده و از هر راهی می رفتم تو روزی
پا به زندگیم می گذاشتی...و اگر قرار بوده که این همه
معنایی داشته باشد...تقدیر امروز را پای چه باید نوشت...؟
+ نوشته شده در سه شنبه پانزدهم فروردین 1385ساعت 20  توسط باد شمال
|
با عرض شرمندگی...منظورم شتر مرغ بود !!! دیشب تو خواب
یادم افتاد که داستان شتر مرغ بود.... امان از پیری و الزایمر !
+ نوشته شده در سه شنبه پانزدهم فروردین 1385ساعت 16  توسط باد شمال
|
باد شمال عزیزم... چی بگم؟ همیشه شنیده بودم باید دست بالا را بگیری تا بلکه چیزی گیرت بیاد، ولی نه دیگه اینطوری؟! از بوقلمون به هویج!
نمی دونی چه خوشحالم که برگشتم سر کار. مردم از دست این کارهای سیندرلایی! دیگه لازم نیست نقش خانوم خونه دار و کدبانو را بازی کنم! راستش انگار زیاد هم بهم نمیاد! وقتی سر کار میری، می تونی گناه تمام کارهای عقب افتاده و نکرده را بندازی گردن کمبود وقت و خستگی. تازه کلی هم واسه آدم دل می سوزونن!
آخی................حق داری خب..................کارتون خیلی سنگینه!!!
+ نوشته شده در سه شنبه پانزدهم فروردین 1385ساعت 13  توسط باد شرق
|
باد شرق نازنین....میتوانم بگویم که خوبم...به گمانم البته...ببخش که اینجا جوابت را دادم
راستی برایم بگو که " او" چطور از "بوقلمون " به کاشتن هویج رسید ؟!!
+ نوشته شده در سه شنبه پانزدهم فروردین 1385ساعت 1  توسط باد شمال
|
رفتنت گرچه به ناگاه رسید
و مرا ویران کرد،
تو نخواهی دانست،
بودن کوتاهت
به چه عشقی بی مرگ
به چه پاییز غریبانه ی پر برگ،
مرا مهمان کرد....
+ نوشته شده در یکشنبه سیزدهم فروردین 1385ساعت 20  توسط باد شمال
|
سیزده سال پیش...سیزده قرن...یسزده هزار سال نوری....کی بود که
ستاره ات از مدارم رد شد ؟
+ نوشته شده در یکشنبه سیزدهم فروردین 1385ساعت 13  توسط باد شمال
|
گر به پايان برسد،روزي دور
اين همه فاصله ي ناگفته
بين من تا دل تو...
چه سفرها،
كه دلم مي خواهد،
بروم با دل تو...
+ نوشته شده در شنبه دوازدهم فروردین 1385ساعت 0  توسط باد شمال
|
آیا واقعا حادثه ی اشنا شدن با کسی که وی را "او" می پنداریم،
حادثه ی منحصر به فردی ست یا خودمان همیشه وقایع منجر به
ان اشنایی خاص را طوری جزء به جزء به یاد می اوریم و تعبیر
می کنیم که متفاوت به نظر می رسد ؟
+ نوشته شده در پنجشنبه دهم فروردین 1385ساعت 19  توسط باد شمال
|
آن شب را بیدار کنار کسی بودم که در کنارم نبود...
نمی فهمی چه می گویم......نمی فهمی....
+ نوشته شده در پنجشنبه دهم فروردین 1385ساعت 18  توسط باد شمال
|
در پی هزاران هزار سال تغییر و تطابق(تکامل؟!)...
از غار نشین دیوار تراش،به بلند نشین آسمان خراش،
آموختیم که عادت می کنیم...عادت می کنیم به تغییر...
و به ناگزیر...وقتی که چاره نیست.....
+ نوشته شده در چهارشنبه نهم فروردین 1385ساعت 23  توسط باد شمال
|
تازه از سفر به سر زمین سرد سفید باز آمده ام....و...
روز های عید را
گاه شاد،
گاه گیج،
گاه هم،
با حضور اشنای غم
گام می زنم...
راستی،روز گار برای نخستین بار...عیدانه ای برایم در چنته داشت !
دوستی گم شده را در سفر باز یافتم...و هنوز باورم نمی شود...
واقعا می شود امسال سالی جدا از دیگر سالها باشد...؟
+ نوشته شده در سه شنبه هشتم فروردین 1385ساعت 0  توسط باد شمال
|
پریشب بی خوابی به سرم زده بود. در چنین مواقعی صدای تیک تاک ساعت امانم را می برد. به عادت ماٌلوف دوران تنهایی و تجرد باطری هر دو تا ساعتم را درآوردم. هم ساعت رومیزی و هم ساعت دیواری را . وقتی دوباره دراز کشیدم، دیدم باز صدای ساعت می آید. فهمیدم صدای ساعت دیواری توی هال است که بعد از ازدواج خریریم و دستم هم بهش نمی رسد! صدای آزاردهنده ساعت همین طور ادامه داشت و کاری از من بر نمی آمد. می توانستم بلند شوم و صندلی بگذارم، بیاورمش پائین. ولی استعاره ای که در این اتفاق کوچک بود آن چنان میخکوبم کرد که به کل خواب از سرم پرید. ساعت های کوچک دوران تنهایی ام را به راحتی خاموش کرده بودم ولی صدای پر طنین ساعت مشترک مان همان طور ادامه داشت. در جایی دور از دسترس من ....
+ نوشته شده در یکشنبه ششم فروردین 1385ساعت 13  توسط باد شرق
|
اقا نگذاشتند....کار اجنبی ها بود ...کار انگلیسی ها....
در لحظه تحویل،دو نفر از گردنم اویزان بودند و یکی دو نفر هم با اضطراب و هیجان
دستم را داشتند خرد می کردند...(محبت فامیلی است دیگر) خلاصه هر چه من
سعی کردم به زبان بی زبانی حالیشان کنم که دیر می شود برای برخورد نزدیک
از نوع سوم...که منتظر منند...که سفینه فضایی خواهد رفت...کسی مطلب را نگرفت
نگذاشتند ، نشد که بشود....
چه می دانم شاید سال بعد...فعلا که بد بخت شدید...من هنوز روی زمینم....
در همین حوالی و زمانه اکنون...
+ نوشته شده در چهارشنبه دوم فروردین 1385ساعت 13  توسط باد شمال
|