عاشق آن حالت غیر قابل تو صیفی که این عکس ها به
آدم ها و مناظر می بخشند...و همیشه گمان داشتم این
علاقه بر می گردد به گرایش ناخود آگاهم به گذشته...و هر چه
که رنگی و عطری از گذر ایام را در خود دارد...
درست مثل همان نوستالژی خفته در یک کوچه ی قدیمی...
که می رسد به یک در چوبی نیمه پوسیده...با کلونی که
دیگر دوران کوبه اش سر شده است...و خانه ای که آبی حوضش
سالهاست که ترک خورده...و ایوان های بی حصیر......
و طاقچه های بی ترمه...و گرامافونی که خاک می خورد و خواب
رقص های قدیمی را می بیند....
در همه ی اینها...ما به دنبال نقش گم شده ای می گردیم
که روزی و زمانی وجود داشته...و اینک سالهاست که به
خاطره هامان کوچ کرده...
دیشب در لحظه ای گیج....در آن لحظه که آخرین مرز
بین خواب و بیداری ست....ناگهان احساس کردم جادوی
عکس های سیاه و سفید فراتر از این هاست.....
جادوی عکس های سیاه و سفید در غیر واقعی بودنشان
نهفته است....در رویایی و خیال گونه بودنشان...
ما در دنیای واقعی...در آمیزه ای از هزار رنگ زندگی می کنیم...
رنگ هایی که در هم می پیچند و گیجمان می کنند....
دنیای عکس های سیاه و سفید ،دنیای ساده ی افسانه هاست...
دنیای هم نشینی و جدال ابدی خوبی با پلیدی....
دنیای انگاره ی آرامش بخش و ساده ی سیاهی و سپیدی...
آنچه ما در آنها می جو ییم و می بینیم...نه فقط یادگاران
روز گار رفته است ، که ادامه ی خواب هایی ست که هرگز ندیدیمشان....
