تبليغاتX
روی شانه های باد

روی شانه های باد

هر چه می خواهد دل تنگ مان، می گوییم!

من همیشه عاشق عکس های سیاه و سفید بوده ام...
عاشق آن حالت غیر قابل تو صیفی که این عکس ها به
آدم ها و مناظر می بخشند...و همیشه گمان داشتم این
علاقه بر می گردد به گرایش ناخود آگاهم به گذشته...و هر چه
که رنگی و عطری از گذر ایام را در خود دارد...

درست مثل همان نوستالژی خفته در یک کوچه ی قدیمی...
که می رسد به یک در چوبی نیمه پوسیده...با کلونی که
دیگر دوران کوبه اش سر شده است...و خانه ای که آبی حوضش
سالهاست که ترک خورده...و ایوان های بی حصیر......
و طاقچه های بی ترمه...و گرامافونی که خاک می خورد و خواب
رقص های قدیمی را می بیند....

در همه ی اینها...ما به دنبال نقش گم شده ای می گردیم
که روزی و زمانی وجود داشته...و اینک سالهاست که به
خاطره هامان کوچ کرده...

دیشب در لحظه ای گیج....در آن لحظه که آخرین مرز
بین خواب و بیداری ست....ناگهان احساس کردم جادوی
عکس های سیاه و سفید فراتر از این هاست.....
جادوی عکس های سیاه و سفید در غیر واقعی بودنشان
نهفته است....در رویایی و خیال گونه بودنشان...

ما در دنیای واقعی...در آمیزه ای از هزار رنگ زندگی می کنیم...
رنگ هایی که در هم می پیچند و گیجمان می کنند....
دنیای عکس های سیاه و سفید ،دنیای ساده ی افسانه هاست...
دنیای هم نشینی و جدال ابدی خوبی با پلیدی....
دنیای انگاره ی آرامش بخش و ساده ی سیاهی و سپیدی...
آنچه ما در آنها می جو ییم و می بینیم...نه فقط یادگاران
روز گار رفته است ، که ادامه ی خواب هایی ست که هرگز ندیدیمشان....

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم اردیبهشت 1385ساعت 10  توسط باد شمال  | 

به خودم می گویم قوی باش...
به خودم می گویم مهم نیست...
به خودم شک کردن را می آموزم :
- ایا واقعا ارزشش را داشت...یا دارد ؟
به خودم خیلی چیز ها گفته ام...و می گویم...
به خودم می گویم...همیشه ، وقت هست برای
فراموش کردن...حداقل به اندازه ی تمامی باقی عمرت....
ولی...ته همه ی اینها این است که :
... من غمگینم.
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1385ساعت 11  توسط باد شمال  | 

مادر بزرگ، وقتی آخر همه ی قصه های ناتمام کودکی ام را
گفت،....رفت....آرام رفت به انسوی دروازه ی قصه ها ......
به سرزمین خواب های ابدی....
من هم...به گمانم....روزی که همه ی قصه هایم تمام شد...
روزی که حرفی نماند...خواهم رفت.
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1385ساعت 13  توسط باد شمال  | 

من هزاران افسوس...
و هزاران دریا...
و هزاران سفر خاک به خاک...
از تو دورم امروز

روز ها می گذرند
و پس از صد سایه...
و پس از صد خورشید...
نامت از یاد دلم خواهد رفت

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1385ساعت 10  توسط باد شمال  | 

محل :تقاطع جردن - میرداماد
اوضاع :بلبشوی مطلق...از این درهم و بر هم تر نمی شود...
انگار کل ماشین های تهران اینجا و الان به هم رسیده اند
و در هم گوریده اند...
من : در غیر رومانتیک ترین حالت ممکن...کج و کوله...ژولیده
و آشفته و خسته...هر دو دستم پر بار ...(کتاب تا زیر چانه ).....
و در حالی که گره روسری ام چرخیده تا دم بنا گوشم،....می خواهم
از لا به لای این گره کور رد شوم که...
که راننده ای می پیچد جلویم (در آن خر تو خری جلوی کسی پیچیدن
راستی که دست فرمان می خواهد ) و می گوید: یه بوس بده......!!!!؟؟؟
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1385ساعت 22  توسط باد شمال  | 

بیا تا برایت بگویم که...
که هر که نخست سخن گفت، گمان مبر که
راست ترین را و تمام حقیقت را می گوید...
و هرکه خاموش نشست از سر ناچاری و بی حرفی است...
همیشه جایی هم برای شک بگذار...
تردید گاه نجات دهنده است...
و اطمینان گاه فریبنده...
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1385ساعت 18  توسط باد شمال  | 

خستگی،
به برف می ماند...پیش از نشستن برف بعدی،
 باید روبیدش از بام....
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1385ساعت 17  توسط باد شمال  | 

کجاست آن واژه ی گم شده...
که به افسونش بیدارت کنم،
چشم در چشم خویش...
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1385ساعت 16  توسط باد شمال  | 

بر شانه های تپه ی دوری نشسته بود
نی را به لب نشانده بود و پر از سوز می سرود...

بادی وزید و برد هرچه صدا بود....
 هرچه رنگ....
بهتی نشست در ته چشمان بی نگاه،
بعد از گذشتن یک لحظه ی درنگ،
حرفی شکست
- یا که دلی ؟-.......تا شکفت آه

آمد غم غروب و به جانش کشید چنگ
می رفت خاطره هایش به دوش باد،
چون سایه های محو بر سر دیوار ها و سنگ...

کم کم غروب به شبی کهنه می کشید
او همچنان برای دلش می نواخت نی
با چشم خیس...
با دل اندوه ناک تنگ....
              

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم اردیبهشت 1385ساعت 16  توسط باد شمال  | 

امروز که نشد...فردا هم نه گمانم بشود....شنبه...
شنبه میروم نمایشگاه تا یک دل سیر کتاب
بو کنم....من عاشق بوی کاغذم...بوی کتاب و دفتر،
دفتر کاهی که دیگر معرکه است...
خلاصه اگر پس فردا، انجا،کسی را دیدید که خیلی
جدی...یک کتاب را باز کرد و اورد جلوی بینی اش...
و از ته ته دل بو کشید...بهش نخندید....
شاید من باشم...

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1385ساعت 18  توسط باد شمال  | 

آرام آرام، مي شمارم قدم هایم را....
يعني از عشق تا نفرت چقدر فاصله هست...؟
+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1385ساعت 16  توسط باد شمال  | 

ته همه ی راه ها و انتخاب ها،چیزی است که...
نرفته،می دانم تو نیستی....

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1385ساعت 14  توسط باد شمال  | 

رفتم از هر راه و هر بیراهه ای
کوفتم،امیدوار و ناامید
سر به هر دیوار،
مشت خویش را بر هر دری...

بعد از این تقدیر ها،
                   تحقیر ها،
بعد از این پر سوختن،در اتش بی باوری،
هرچه باور داشتم اینک به یغما می بری

پشت این هاشورهای تیره ی خاکستری
              نیستم جز سایه ای از دیگری....

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1385ساعت 0  توسط باد شمال  | 

خط زدی مرا چه زود
از تمام سطر ها...
گم شدم
همچو دود ،
در میان ازدحام رنگها و عطر ها....
+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1385ساعت 3  توسط باد شمال  | 


دیدمش،
اما نگاهم خیس بود...

اشک هایم،
-دانه هایی از شن و سنگان ریز -
می خراشیدند احساس مرا
آه از جانم بر آوردند و ...آهم خیس بود...

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1385ساعت 0  توسط باد شمال  | 

در روز گار این همه غرور بر افراشته....
این همه عشق های خاموش نهان داشته...
در لابه لای این همه حرف نیم خورده، نیم گفته...
واژه های قلم شده ی نیمه کاره...
نامه های فرستاده نشده ی نیم نوشته ی پاره...
عقب کشیدن های دو باره و چند باره...
تاخیر های همیشگی ...درنگ های هزار ساله...

این همه گوشه نشینی  و خاموشی و انزوا گزینی خود خواسته،
در حضور قاطع این همه منطق،
این همه تعبیر و تفسیر و تاویل های خود ساخته...

این همه تنهایی....چیز عجیبی نیست
سوء تفاهم هم،پیش آمد غریبی نیست....
ولی ریشه های هر دو عمیق اند....

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم اردیبهشت 1385ساعت 13  توسط باد شمال  | 

من رسما و کتبا اعلام می کنم :
که من خودم سرم درد می کند برای دردسر...
که تقصیر هیچ کس نیست...
که من راه مستقیم و صاف ،بلد نیستم بروم...
همان قضیه سر و سنگ که فروغ می گفت...
من باید خودم سرم به سنگ بخورد تا معنای سنگ را بفهمم...
و اصو لا خیابان را به بزرگراه...
و کوچه پس کوچه های تو در تو را به خیابان،
ترجیح می دهم...
آدم های دیوانه را هم به آدم های سالم.......

-آخیش...اعتراف چقدر آدم را سبک می کند...

+ نوشته شده در  شنبه نهم اردیبهشت 1385ساعت 15  توسط باد شمال  | 

باد شرقی من...
عشق یک طرفه، به پیچیدن در خیابان ورود ممنوع یک طرفه ای
 همیشه شلوغ، می ماند....
پر از شاخ به شاخ شدن ها.....پر از در گیری ها....پر از تصادم های
گاه و بیگاه....پر از هذیان گفتن ها و بیراه شنیدن ها.....
و میان راه...
درست وقتی راه برگشتی نمانده،
از کرده پشیمان شدن هاست....

+ نوشته شده در  جمعه هشتم اردیبهشت 1385ساعت 2  توسط باد شمال  | 

سخن از مهر مگو،
من به بیگانگی یاد تو عادت کردم...

دیر شد،باغ بهارانم سوخت
ریشه ی مهر تو در جانم سوخت
یک نفر آمد و این جامه ی اندوه بر اندامم دوخت
یک نفر آمد و لبخندم را...به غمی تلخ ، فروخت...

سخن از آنچه گذشت،
سخن از هرچه که رفت،
سخن از مهر کهن،هیچ مگو

نیست در من دگر آن شاعره ی کهنه پرست
وز پس این همه ایام و غبار،
از همه خاطره ها،خاطره ات کهنه ترست...

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم اردیبهشت 1385ساعت 19  توسط باد شمال  | 

باز هم باد می وزد...ومن فکر می کنم به همه ی
باد بادکهایی که در کودکیمان به اسمان فرستادیم
و هیچ کدام بر نگشتند....

و فکر می کنم ...یعنی...امروز...در کدام سرزمین،
به سمت من باد می وزد......که شادیهایم دست
کدام کودک بازیگوش گم شد....

در کدام خواب رویاهای مرا می بینند.....غروب که
می رسد.....غبار دلتنگی یادم....... بر جان و
یاد که نشسته....کدام مرهم نوازشی بر زخمم
دست خواهد کشید...وقتی که...
نه، وقتی نیست......
هیچ وقت..وقتی...سهم من نیست...

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم اردیبهشت 1385ساعت 16  توسط باد شمال  | 

باورت می شه؟ تا دمدم های دیدار رفته بودم! رفتم سراغ کوچه ای که سال ها عاشقانه طوافش کرده بودم. آن چنان دست و دلم می لرزید که نگو. قدرت پیاده شدن از ماشین را نداشتم. نفسم بند آمده بود. دوستم ابتکار عمل را به دست گرفت. گفت: تلفن کن. اگه دیدی برخوردش خوب نیست، ندیده برمی گردیم.
زدم، نبود. برادرش برداشت.
درست مثل تمام شدن فیلمی هیجان انگیز در لحظه ای که انتظارش را نداری. مبهوت مانده بودم که این چه بازی است. این دومین بار است که ناکام برمی گردم. قرار است نبینمش؟ نشانه ای است این ناکامی ها یا تنها بدشانسی است؟
+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم اردیبهشت 1385ساعت 10  توسط باد شرق   | 

زمانه مرا اموخت...كه كوتاه بيايم...
كه كوتاه بگويم.....
حوصله ي هيچكس به بلندي قديم ها نيست.....
+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم اردیبهشت 1385ساعت 1  توسط باد شمال  | 

چه شد ندیدم، که تو این همه بد بودی...؟
چه است که باورم نمی گیرد،هنوز،......
که تو این همه بد باشی.....؟
+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم اردیبهشت 1385ساعت 0  توسط باد شمال  | 

می گویند دو دو تا می شود چهار تا...
به گمانم، من هم این را باور دارم.....
ولی باور دلیل خواستن نیست....
من دلم می خواهد...مثل خوابهایم...
دو دو تا بشود هرچند تا که دلش می خواهد.....
+ نوشته شده در  یکشنبه سوم اردیبهشت 1385ساعت 15  توسط باد شمال  | 

باد شرق
چرا دور وبر ما این همه داستان تو در تو ...پیچ در پیچ،
گره در گره....پیش می اید ؟....واقعا چرا ؟!!!
+ نوشته شده در  یکشنبه سوم اردیبهشت 1385ساعت 13  توسط باد شمال  | 

قسمت نبود حتما...وگرنه...
تو كه اين همه دل سنگ نيستي ،هستي...؟
+ نوشته شده در  شنبه دوم اردیبهشت 1385ساعت 19  توسط باد شمال  | 

یک نفر هست که خیلی دلم برایش تنگ شده...
در حال و هوایش همیشه چیزی بود ...که تو را از
روز مرگی ات جدا می کرد...حتی در کافه ای تکراری و
اشنا...با او ...انگار از مسیر هر روزه ی گیتی ...،
خارج می شدی....
از ان دقایق معدود خارج از عرف و عادت...
و هر لحظه انتظار وقوع هر ناممکنی را داشتی....
و ان وقت...ناگهان...دور از ذهن ترین حرف را...
در غیر منتظره و بکر ترین شکل کلمات...برایت
 می گفت...و تو مات می شدی...پوست می انداختی..
کودک می شدی ...تازه ی تازه می شدی...

+ نوشته شده در  شنبه دوم اردیبهشت 1385ساعت 1  توسط باد شمال  | 

بهار امده است...با ابر های گاه به گاه...با رگبارهای ناگهان...
با همان ابی دیوانه کننده اسمان...با سیل رنگها ،عطر ها،
خاطره ها...با این" دل خواستن "های سمج و بی امان.....
بهار امده است.......تو نمی خواهی پیش بیایی..؟
حتی قدمی...حتی دمی...؟
+ نوشته شده در  جمعه یکم اردیبهشت 1385ساعت 23  توسط باد شمال  | 

باورت نمی شود ولی هنوز
گاه فکر می کنم ترا فقط
خواب دیده ام
تشنه بودم و سراب دیده ام...

باورت نمی شود ولی هنوز
در سکوت لحظه های خالی ام
لابه لای حرف های کهنه ات
من پی بهانه ای خیالی ام

تا به ذهن پر سوال خود
چون دلیل محکمی نشان دهم :
         " هان، نگاه کن ، ببین که او
                            دوست داشت،
                               قدر لحظه ای مرا... "

باز هم،هیچ وقت،
اشکها امان نمی دهند
فرصت نفس کشیدنی به این گمان نمی دهند...

با شکستن خیال،
ناگهان تمام درب ها ،
با صدای خشک، بسته می شوند
چشم های من از انتظار خسته می شوند

پشت ابرهای آه
تار می شود نگاه
تیره می شود امید
دیگر این خطوط را نمی شود که دید...
                             

+ نوشته شده در  جمعه یکم اردیبهشت 1385ساعت 1  توسط باد شمال  | 

و ما همانیم...
که روزی بر همه ی رسم ها تاختیم
و امروز ....با همه شان ساختیم......
+ نوشته شده در  جمعه یکم اردیبهشت 1385ساعت 0  توسط باد شمال  |