تبليغاتX
روی شانه های باد

روی شانه های باد

هر چه می خواهد دل تنگ مان، می گوییم!

وقتی که هیاهوی زندگی آرام می گیرد
خاموش ، گوش کن...
جایی...
پشت حرف ها و اندیشه هایت
صدای چکه ای ابدی می آید...

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم خرداد 1385ساعت 0  توسط باد شمال  | 

در تمام لحظات بازی بین کرواسی و برزیل حواسم
به لباس کرواسی بود....
همه اش هوس می کردم ،مهره های شطرنج را رویشان
جا به جا کنم...یا قلم بردارم و جدول شان را حل کنم....!
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم خرداد 1385ساعت 16  توسط باد شمال  | 

داشتم از مشکلات عجیب مرد جوان بینا ، در سرزمین نابینایان می گفتم...
بدجور هر کاری که می کرد خراب از اب در می امد....مثلا با توجه به ان که نور برای
مردم انجا معنایی نداشت...خانه هاشان پنجره نداشت و درونش ظلمات کامل
حکم فرما بود...البته نابینایان می توانستند با سایر حواس خویش...که در طی
زمان حساستر و آموخته تر هم شده بود...راه خود را براحتی بیابند....ولی مرد جوان
با دو چشم بینایش نمی توانست...!
از همه مهمتر و جالب تر این که به مرور و در طی سالیان سال...فعل "دیدن "
از زبان آنها خارج شده بود...چنین کلمه ای دیگر وجود نداشت....پس وقتی که
مرد جوان از دیدن حرف می زد و از " دیده هایش " ، همه به حرف های او به
چشم هذیان های یک دیوانه زنجیری نگاه می کردند...!
آخر سر هم مرد درمانگر دهکده حکم صادر کرد که..... مشکل این مرد جوان و
"ناتوانی هایش"(.....!!!) و "پریشان گویی هایش" ....ناشی از عملکرد
غلط و نابجای یک عضو زائد است به نام چشم که در مردمان عادی !! فعالیتی
ندارد....!!!!
(درست مثل خودمان که بیماران روانی را اسکن می کنیم و می گوییم
مشکل ،عملکرد غیر عادی قسمتی از مغز است که در حالت عادی
نباید فعال باشد...!!)
                 
بیایید باور کنیم هر هنر و توانایی هر جایی خریدار ندارد و چه بسا
ناتوانی ها...که توانگرمان می تواند بکند...و تمامی ارزش های دنیا....
انجا که حکم بر بی ارزشی باشد...به کار نخواهد آمد...

فقط دعا کنیم ...که سر نوشت...همیشه ما را به آنسو روانه کند
که جایمان باشد....که حرف هامان به گوش مردمانش شنیدنی
باشد...زبان باورمان فهمیدنی....
 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم خرداد 1385ساعت 13  توسط باد شمال  | 

اچ. جی. ولز داستان کوتاهی دارد به نام" سرزمین نابینایان"...
(نمیدانم به فارسی ترجمه شده یا نه...؟)
داستان از اینجا اغاز می شود که سالها پیش...در روزگارانی
بسیار دور...گروهی از مردمان قبیله ای در فرار از ازار عده ای دیگر...
کوچ می کنند و پناه می برند به سرزمینی در دل کوه....که تنها راه
رسیدن به انجا عبور از راهی کوهستانی و بسیار صعب العبور بوده...
و سرانجام یک روز این راه هم بر اثر وقوع زلزله ای بسته می شود...
و ارتباط این گروه با بقیه دنیا بکلی قطع می شود...

پس از مدتی بیماری خاصی گریبان گیرشان می شود :نوزادان تازه
متولد شده...بینایی شان ضعیف و ضعیف تر می شود...
تا این که پس از چند نسل کل مردمان انجا را انسانهای نابینا تشکیل
می دادند...

از آغاز این ماجرا صدها سال می گذشته تا روزی مرد جوانی برحسب
اتفاق و حادثه ای گذرش به این دیار می افتد...و پس از اندک زمانی
متوجه می شود که عملا فکر برگشت را باید از سرش بیرون کند...
این مرد جوان ما...در ابتدا فکر می کرده که او حتما با داشتن دو چشم بینا
در ان دیار کوران پادشاهی خواهد کرد....اما با گذشتن روزها....ارام ارام.....
 شک ترسناکی در وجودش شروع به بیدار شدن نموده  بود....

(خیلی طولانی شد....خسته تان کردم....باقی داستان بماند برای بعد....)

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم خرداد 1385ساعت 2  توسط باد شمال  | 

هرگز در آرزوی مرور گذشته ها مباش...هرگز مگو که کاش...
می شد گذشته را.......از نو دوباره زیست....
تکرار.... هرگز برابر آن اولین شهود نیست...
تکرار ، جز به حقارت کشیدن آن چه زمانی عزیز بود ، نیست...

بگذار تا گذشته ها ،همچنان بزرگ
در گور پر شکوه خود آرام سر کنند
بگذار خاطره هامان به خواب خویش
چون رفته گان  قدیمی بی نام ، سر کنند....

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم خرداد 1385ساعت 1  توسط باد شمال  | 

بگذار،
چشم هایمان ،خیس،
خیره بر خالی باشد
نه دلمان خوش،
               به بی خیالی.....

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم خرداد 1385ساعت 0  توسط باد شمال  | 

جغرافیای وجودم به هم ریخته و من بد جوری
در خودم گم شده ام.....
یادم باشد حالم که بهتر شد نقشه ای بکشم
ازسر زمینم....تا روزی روزگاری......باز..... اگر
هیچ دوستی، رفیق تمام راه نبود....اگر هرچه
قطب نما بود از کار افتاد....هرچه خورشید بود ،
دیگر در نیامد....هرچه ماه بود،دیگر بالا نیامد...
هرچه ستاره بود ،دیگر مرد...باز هم جهتم را پیدا کنم....
از حفظ....با چشم بسته حتی....
+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم خرداد 1385ساعت 0  توسط باد شمال  | 

همه ی در ها را باز گذاشته ام تا هر که می خواهد،
برود...همه ی پنجره ها را گشوده ام.......تا باد ها
بیایند و عطر هر که ، هر جا نشسته ، بروبند...
حتی اگر طوفانی شود خاطرم،پلک بر هم نمی آورم...
چشم فرو نمی بندم...تا همه ی اشک ها بیایند و
هر چه تصویر ته چشمانم مانده....... بشویند و
ببرند....
هر چه خار و خس در سینه داشتم، جمع آورده ام ،
تا به آتشی بلند بسوزانم......
و بعد...خاکستر بپاشانم و بخوانم :
از خاکستر به خاکستر....از خاک به خاک....
از سکوت به خاموشی.....
از بیگانگی به فراموشی......
+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم خرداد 1385ساعت 12  توسط باد شمال  | 

روزگار بد جوری بدمدار می چرخد....ببخشید اگر که چندگاهی
نتوانستم بیایم و به شما سر بزنم...
در همین گیرو دار امروزم،دوستی عزیز از آن سوی دنیا آمده
ومن نتوانسته ام هنوز لحظه ای ببینمش...نمیدانم اخر پس از
هزار سال...آمدی جانم به قربانت ، ولی حالا چرا....؟؟
+ نوشته شده در  جمعه پنجم خرداد 1385ساعت 18  توسط باد شمال  | 

یه روز برات گفتم آدما یا بره ان یا گرگ....
یا اصلا و نژادا گرگند....یا بره بودن ، گرگ شدن...
ولی همه جوره...خوش به حال اونا که از اول گرگ بودن
و خاطره هاشونم گرگیه....

اگه قراره گرگ بشی ،بهتره برای همیشه همه چیزو
فراموش کنی...باید هیچ خاطره ای رو با خودت ور نداری
ببری...با ذهن خالی یه نوزاد باید رفت...

وگرنه...وگرنه ممکنه گرگ که شدی...اولاش نه...ولی بعد...
کم کم...خاطره ها بیان سراغت...و دلتنگ روزای
بره گی ت بشی... گرگی بشی که شبا ...خواب خاطره های
بره گی شو می بینه....

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم خرداد 1385ساعت 16  توسط باد شمال  | 

در وضعیتی هستم که شاید مناسب ترین نام آن روزه سکوت گرفتن باشد. می نویسم که یادآوری کنم هنوز هستم. نه چندان غمگینم و نه سرخوش. حال و هوایی است که هر از گاهی به سراغم می آید. شکر که همدمم هم زبان نگاه را به خوبی می داند و چندان کندوکاوی هم نمی کند. تنها نگرانی عاشقانه اش را با یادداشت های کوچکی که می نویسد، ابراز می کند و من هم به همان نحو پیام می دهم که به زودی دوباره روبراه خواهم شد. هرچند این حال و هوا چنان با وجودم آمیخته شده که از دید خودم در همین لحظه نیز کاملا روبراه و سرحالم!

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم خرداد 1385ساعت 14  توسط باد شرق   | 

اگر به سويت بر نگشتم...اگر ديگر هرگز نيامدم...به ياد
داشته باش و باور كن از غرور نيست...از سر كينه هم
نيست..از...گمانم مي داني از چيست...
+ نوشته شده در  دوشنبه یکم خرداد 1385ساعت 13  توسط باد شمال  | 

با بادبادكي سرگردان آمدم...تا برويت بياورم
...كه برويت نمي آوري كه به سرزمين بادها
سر نمي زني...
+ نوشته شده در  دوشنبه یکم خرداد 1385ساعت 12  توسط باد شمال  |