خاموش ، گوش کن...
جایی...
پشت حرف ها و اندیشه هایت
صدای چکه ای ابدی می آید...
هر چه می خواهد دل تنگ مان، می گوییم!
فقط دعا کنیم ...که سر نوشت...همیشه ما را به آنسو روانه کند
که جایمان باشد....که حرف هامان به گوش مردمانش شنیدنی
باشد...زبان باورمان فهمیدنی....
پس از مدتی بیماری خاصی گریبان گیرشان می شود :نوزادان تازه
متولد شده...بینایی شان ضعیف و ضعیف تر می شود...
تا این که پس از چند نسل کل مردمان انجا را انسانهای نابینا تشکیل
می دادند...
از آغاز این ماجرا صدها سال می گذشته تا روزی مرد جوانی برحسب
اتفاق و حادثه ای گذرش به این دیار می افتد...و پس از اندک زمانی
متوجه می شود که عملا فکر برگشت را باید از سرش بیرون کند...
این مرد جوان ما...در ابتدا فکر می کرده که او حتما با داشتن دو چشم بینا
در ان دیار کوران پادشاهی خواهد کرد....اما با گذشتن روزها....ارام ارام.....
شک ترسناکی در وجودش شروع به بیدار شدن نموده بود....
(خیلی طولانی شد....خسته تان کردم....باقی داستان بماند برای بعد....)
بگذار تا گذشته ها ،همچنان بزرگ
در گور پر شکوه خود آرام سر کنند
بگذار خاطره هامان به خواب خویش
چون رفته گان قدیمی بی نام ، سر کنند....
اگه قراره گرگ بشی ،بهتره برای همیشه همه چیزو
فراموش کنی...باید هیچ خاطره ای رو با خودت ور نداری
ببری...با ذهن خالی یه نوزاد باید رفت...
وگرنه...وگرنه ممکنه گرگ که شدی...اولاش نه...ولی بعد...
کم کم...خاطره ها بیان سراغت...و دلتنگ روزای
بره گی ت بشی... گرگی بشی که شبا ...خواب خاطره های
بره گی شو می بینه....
در وضعیتی هستم که شاید مناسب ترین نام آن روزه سکوت گرفتن باشد. می نویسم که یادآوری کنم هنوز هستم. نه چندان غمگینم و نه سرخوش. حال و هوایی است که هر از گاهی به سراغم می آید. شکر که همدمم هم زبان نگاه را به خوبی می داند و چندان کندوکاوی هم نمی کند. تنها نگرانی عاشقانه اش را با یادداشت های کوچکی که می نویسد، ابراز می کند و من هم به همان نحو پیام می دهم که به زودی دوباره روبراه خواهم شد. هرچند این حال و هوا چنان با وجودم آمیخته شده که از دید خودم در همین لحظه نیز کاملا روبراه و سرحالم!