روبروی آینه
دنبال می کنم
رد خنده های گم شده ام را،
از گوشه ی لب...تا نیمه راه بناگوش
هر چه می خواهد دل تنگ مان، می گوییم!
حیف از آن دیروز دورت
حیف از آن شوق و غرورت
حیف از آن رنگی که بودی
وای از این راهی که رفتی
وای از این حالی که هستی...!
می شود هر حرف را صد بار خواند
می شود خوابید ، یا بیدار ماند
می شود خندید ،یا گریان نشست
می شود برخاست ،یا در خود شکست
می شود در انتهای هر خیال
در به سوی لحظه ای نو باز کرد
می شود هر لحظه ای پایان گرفت
هر زمان هم خواست ،شور دیگری آغاز کرد
می شود در بند تنگ سر نوشت
نا توانی تا ابد محکوم بود
می شود چون نوشدارو ، زنده کرد
می شود چون جرعه ای مسموم بود
می شود خود را به ناچیزی فروخت
می شود سوزاند ، یا درمانده سوخت....
.......انتخاب نقش ها در دست ماست.......
می شود در تنگ نای فلسفه
دخمه ای تاریک تنها دید و رفت
می شود پوسید در اوهام تلخ ،
از تمام سایه ها ترسید و رفت
می شود در کوچه باغ فلسفه
پا به پای روز ها خندید و رفت
می شود از شاخه های زندگی
یادگاری عشق را برچید و رفت...
در " عطر سنبل ، عطر کاج " نویسنده طی ماجرایی سر از
جزیره ای در اطراف باهاما در می آورد....و همراه شوهرش ،
برای داوری مسابقه ملکه زیبایی آنجا انتخاب می شود....!!!
و با تاثیر گذاری خودش باعث می شود چاق ترین و
بی ریخت ترین دختر شرکت کننده که فقط تا حدی منسجم تر
از بقیه صحبت کرده به عنوان ملکه زیبایی انتخاب شود....
" شانتال " زیباترین دختر جزیره ، به گریه می افتد.......
مردم عصبانی در خیابان ها راه می افتند و شعار می دهند
که داوران رشوه گرفته اند....
بگذریم که کل ماجرا چقدر بی معناست....نمی دانم چه بگویم
ولی فکر می کنم نباید روشن فکر بودن را با همه چیز اشتباه
گرفت.....مثلا با کله شقی...یا حسادت و یک طور آن ته دل ،
عقده ای بودن.......