تبليغاتX
روی شانه های باد

روی شانه های باد

هر چه می خواهد دل تنگ مان، می گوییم!

با حسرتی خاموش
روبروی آینه
دنبال می کنم
رد خنده های گم شده ام را،
از گوشه ی لب...تا نیمه راه بناگوش

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم تیر 1385ساعت 12  توسط باد شمال  | 

تو می گفتی نرمی موم وار شمع است که نخ
سر نوشتش را به آب شدن گره می زند....
ولی من دیدم ، در راه های زندگی......
که دور از انتظار و فزون از شمارند....کوره ها و
افروختنی ها بسیارند...سرنوشت اگر پایت
را ، بکشاند به معرکه ی آتش ، می بینی..
سنگ ها هم ذوب شدنی هستند.
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم تیر 1385ساعت 0  توسط باد شمال  | 

به چشمم نمی آید که بیرون ،
در باغچه ات چه کاشته ای ...
وقتی که می دانم
در پستوی خانه ات چه نهان داشته ای...
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم تیر 1385ساعت 16  توسط باد شمال  | 

افتاده ام در یک دوی ماراتن بی پایان و ...می دوم و
می دوم و می دوم..........در مسیر های مرسوم و
نامرسوم........در خط های مستقیم...که به جایی
نمی رسند...در مسیرهای منحنی و دورانی... که
می رسانندت به نقطه ی اول،سر خط......
و من همچنان می دوم....!
+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم تیر 1385ساعت 21  توسط باد شمال  | 

زهر سوزان حسادت
می چکد از حرف هایت
برده چون تیزاب تلخی ،
مخمل نرم نگاهت
گرمی آن دست هایت
رنگ و شور گاه گاهت...

حیف از آن دیروز دورت
حیف از آن شوق و غرورت
حیف از آن رنگی که بودی
وای از این راهی که رفتی
وای از این حالی که هستی...!

+ نوشته شده در  شنبه دهم تیر 1385ساعت 0  توسط باد شمال  | 

می شود با دیدگانی باز هم
خوابگردی بود و یک ره را هزاران بار رفت
می شود در بافه های زندگی ، چون پود بود
می شود چون رشته ی در رفته ای از تار ، رفت

می شود هر حرف را صد بار خواند
می شود خوابید ، یا بیدار ماند
می شود خندید  ،یا گریان نشست
می شود برخاست ،یا در خود شکست

می شود در انتهای هر خیال
در به سوی لحظه ای نو باز کرد
می شود هر لحظه ای پایان گرفت
هر زمان هم خواست ،شور دیگری آغاز کرد

می شود در بند تنگ سر نوشت
نا توانی تا ابد محکوم بود
می شود چون نوشدارو ، زنده کرد
می شود چون جرعه ای مسموم بود
می شود خود را به ناچیزی فروخت
می شود سوزاند ، یا درمانده سوخت....

.......انتخاب نقش ها در دست ماست.......

می شود در تنگ نای فلسفه
دخمه ای تاریک تنها دید و رفت
می شود پوسید در اوهام تلخ ،
از تمام سایه ها ترسید و رفت

می شود در کوچه باغ فلسفه
پا به پای روز ها خندید و رفت
می شود از شاخه های زندگی
یادگاری عشق را برچید و رفت...

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم تیر 1385ساعت 15  توسط باد شمال  | 

تو نمیتوانی سر بازی پوکر بنشینی و انتظار داشته باشی
با قواعد یه قل دوقل بازی کنند...نمی توانی به تماشای بازی
فوتبال بنشینی و انتظار داشته باشی که تیمی که گل خورده ،
هر چقدر هم مظلوم ، برنده اعلام شود...هر بازی و مسابقه ای
قواعد خاص خودش را دارد....

در " عطر سنبل ، عطر کاج " نویسنده طی ماجرایی سر از
جزیره ای در اطراف باهاما در می آورد....و همراه شوهرش ،
برای داوری مسابقه ملکه زیبایی آنجا انتخاب می شود....!!!
و با تاثیر گذاری خودش باعث می شود چاق ترین و
بی ریخت ترین دختر شرکت کننده که فقط تا حدی منسجم تر
از بقیه صحبت کرده به عنوان ملکه زیبایی انتخاب شود....
" شانتال " زیباترین دختر جزیره ، به گریه می افتد.......
مردم عصبانی در خیابان ها راه می افتند و شعار می دهند
که داوران رشوه گرفته اند....

بگذریم که کل ماجرا چقدر بی معناست....نمی دانم چه بگویم
ولی فکر می کنم نباید روشن فکر بودن را با همه چیز اشتباه
گرفت.....مثلا با کله شقی...یا حسادت و یک طور آن ته دل ،
عقده ای بودن.......

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم تیر 1385ساعت 16  توسط باد شمال  |