تن تن و کاپیتان هادوک را به خاطر دارید...؟معبد خورشید و
هفت گوی بلورین را....آدمک های مومی سحر خوانده شده و
هفت باستان شناس جادو شده .....خواب شده...خوابی که
بالاخره گسسته شد و طلسمی که شکسته شد...
من هم الان احساس می کنم از خوابی دور و غریب
پریده ام...گمانم آدمک مومی ام در جایی آب شده....
یا... نکند درست برعکس باشد....و کسی یا چیزی
در من خواب شده...؟
چطور باید بدانم...؟خودم را نیشگون می گیرم....
درد دارد و حسش می کنم....ولی اگر این هم خواب
باشد چه...؟
بیزحمت اگر از کنارم عبور می کردید ، هلی...تکانی...
یو هوی غافلگیرانه ای خیراتم کنید....شما ها را...
یعنی همه شما را باهم که نمی توانم خواب دیده
باشم...ها؟؟؟
هفت گوی بلورین را....آدمک های مومی سحر خوانده شده و
هفت باستان شناس جادو شده .....خواب شده...خوابی که
بالاخره گسسته شد و طلسمی که شکسته شد...
من هم الان احساس می کنم از خوابی دور و غریب
پریده ام...گمانم آدمک مومی ام در جایی آب شده....
یا... نکند درست برعکس باشد....و کسی یا چیزی
در من خواب شده...؟
چطور باید بدانم...؟خودم را نیشگون می گیرم....
درد دارد و حسش می کنم....ولی اگر این هم خواب
باشد چه...؟
بیزحمت اگر از کنارم عبور می کردید ، هلی...تکانی...
یو هوی غافلگیرانه ای خیراتم کنید....شما ها را...
یعنی همه شما را باهم که نمی توانم خواب دیده
باشم...ها؟؟؟
پ.ن.حالا راه نیافتید به هل دادن مردم و بگذارید گردن
من ها...
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم آبان 1385ساعت 18  توسط باد شمال
|
