تبليغاتX
روی شانه های باد

روی شانه های باد

هر چه می خواهد دل تنگ مان، می گوییم!

تن تن و کاپیتان هادوک را به خاطر دارید...؟معبد خورشید و
هفت گوی بلورین را....آدمک های مومی سحر خوانده شده و
هفت باستان شناس جادو شده .....خواب شده...خوابی که
بالاخره گسسته شد و طلسمی که شکسته شد...
من هم الان احساس می کنم از خوابی دور و غریب
پریده ام...گمانم آدمک مومی ام در جایی آب شده....
یا... نکند درست برعکس باشد....و کسی یا چیزی
در من خواب شده...؟
چطور باید بدانم...؟خودم را نیشگون می گیرم....
درد دارد و حسش می کنم....ولی اگر این هم خواب
باشد چه...؟
بیزحمت اگر از کنارم عبور می کردید ، هلی...تکانی...
یو هوی غافلگیرانه ای خیراتم کنید....شما ها را...
یعنی همه شما را باهم که نمی توانم خواب دیده
باشم...ها؟؟؟

پ.ن.حالا راه نیافتید به هل دادن مردم و بگذارید گردن
من ها...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم آبان 1385ساعت 18  توسط باد شمال  | 

پر سیده بودی ایا شبیه دیروز هستم ؟
به گمانم ،آری
هنوز،
    به خاطره هایت پاسوز هستم
امروز،
     اگر بیایی،
              هنوز هستم....
+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم آبان 1385ساعت 20  توسط باد شمال  | 

افسوس که در پایان هر داستان است که راز ها
برملا می شوند... وتو متوانی تصمیم بگیری
که راه آمده ارزش آمدن را داشت...یا نه .

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم آبان 1385ساعت 22  توسط باد شمال  | 

مي بيني...؟
هنوز دنيا پر است از متر سك هايي،
كه مي انديشند اگر نباشند،
كلاغ ها نخواهند پريد
و دنيا نخواهد چرخيد....

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم آبان 1385ساعت 12  توسط باد شمال  | 

حرف هامان انبار می شوند
هم چون کتاب هایمان
نمی گوییم شان
نمی خوانیمشان

و صدای شره ی فرصت ها
تا به هم چنان می آید
که فرو می لغزند از لابه لای انگشتان بی خیالمان...

صدای لغزش فرصت ها غم انگیز تر است،
یا لغزش اشکهای بی صدا ؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم آبان 1385ساعت 14  توسط باد شمال  |