هر چند که مدتها است تنها به سر زدن و خواندن نوشتههای فوقالعاده زیبای باد شمال عزیزم اکتفا کردهام، ولی امروز و البته با کمی تاخیر آمدهام تا سالگرد تولد یک سالگی این بینام و نشان را تبریک بگویم. شاید به این بماند که به خودم هم تبریک میگویم، اما در واقع یک جورهایی هویتی جدا از خودمان برایش قائلم. مثل بچهمان میماند! ( وبلاگ نویسهای باسلیقه میدونن من چی میگم!)
پس تولدت مبارک و انشاالله تولد صد سالگیت...
+ نوشته شده در یکشنبه بیستم اسفند 1385ساعت 19  توسط باد شرق
|
در وضعیتی هستم که شاید مناسب ترین نام آن روزه سکوت گرفتن باشد. می نویسم که یادآوری کنم هنوز هستم. نه چندان غمگینم و نه سرخوش. حال و هوایی است که هر از گاهی به سراغم می آید. شکر که همدمم هم زبان نگاه را به خوبی می داند و چندان کندوکاوی هم نمی کند. تنها نگرانی عاشقانه اش را با یادداشت های کوچکی که می نویسد، ابراز می کند و من هم به همان نحو پیام می دهم که به زودی دوباره روبراه خواهم شد. هرچند این حال و هوا چنان با وجودم آمیخته شده که از دید خودم در همین لحظه نیز کاملا روبراه و سرحالم!
+ نوشته شده در دوشنبه یکم خرداد 1385ساعت 14  توسط باد شرق
|
باورت می شه؟ تا دمدم های دیدار رفته بودم! رفتم سراغ کوچه ای که سال ها عاشقانه طوافش کرده بودم. آن چنان دست و دلم می لرزید که نگو. قدرت پیاده شدن از ماشین را نداشتم. نفسم بند آمده بود. دوستم ابتکار عمل را به دست گرفت. گفت: تلفن کن. اگه دیدی برخوردش خوب نیست، ندیده برمی گردیم.
زدم، نبود. برادرش برداشت.
درست مثل تمام شدن فیلمی هیجان انگیز در لحظه ای که انتظارش را نداری. مبهوت مانده بودم که این چه بازی است. این دومین بار است که ناکام برمی گردم. قرار است نبینمش؟ نشانه ای است این ناکامی ها یا تنها بدشانسی است؟
+ نوشته شده در دوشنبه چهارم اردیبهشت 1385ساعت 10  توسط باد شرق
|
باد شمال نازنینم، ای کاش می توانستم در چنین حال خوبی تو را هم سهیم کنم. تو را هم غرق کنم در این افسون زدگی. تا به دیدارت بیایم، دلم هزار راه می رود. به امید شنیدن صدای سرخوشانه ات می آیم ....
لجم می گیرد که کاری از دستم ساخته نیست. دلم برای شادمانی های معصومانه ات تنگ شده...
همه تلخی ها را به باد بسپار.... همانطور که قرارمان بود.... تازه شو دوستم...
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1385ساعت 14  توسط باد شرق
|
روزهای سرشاری دارم. سرشار از آرامش، دل نگرانی های کوچک، شادی های موقت، رضایت های عمیق... دوباره دارم به عکاسی فکر می کنم. دلم می خواد دوباره اون هیجان و لذت ناب را تجربه کنم. به یاد روزهایی که سفر می کردم( می کردیم!) ، تنها به عشق همین گشت و گذارها برای پیدا کردن یک منظره خوب...یادش به خیر... کتاب هام رو مرور می کنم، برای به یاد آوردن جزئیات فراموش شده... از لنز و دیافراگم و ...
حتی اگه اون حس و حال قدیمی برنگرده، حتم دارم یه جورایی زندگی مو عوض می کنه... شاید دوباره تونستم این ادم ها را دوست داشته باشم ... اگه نه، دست کم تحمل شون کنم... مثل اون موقع ها... هرچند می دونم دیگه هیچ وقت به اون سالی برنمی گردم که با هیجان در دفترچه کوچکم یادداشت کردم. " دلم می خواست همه این مردم را در آغوش پرمحبت خود بفشارم ...."
باد شمال نازنین ایکاش می شد با هم سفر می کردیم... تنها تصورش هم لذت بخش است...
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم فروردین 1385ساعت 12  توسط باد شرق
|
باد شمال عزیزم... چی بگم؟ همیشه شنیده بودم باید دست بالا را بگیری تا بلکه چیزی گیرت بیاد، ولی نه دیگه اینطوری؟! از بوقلمون به هویج!
نمی دونی چه خوشحالم که برگشتم سر کار. مردم از دست این کارهای سیندرلایی! دیگه لازم نیست نقش خانوم خونه دار و کدبانو را بازی کنم! راستش انگار زیاد هم بهم نمیاد! وقتی سر کار میری، می تونی گناه تمام کارهای عقب افتاده و نکرده را بندازی گردن کمبود وقت و خستگی. تازه کلی هم واسه آدم دل می سوزونن!
آخی................حق داری خب..................کارتون خیلی سنگینه!!!
+ نوشته شده در سه شنبه پانزدهم فروردین 1385ساعت 13  توسط باد شرق
|
پریشب بی خوابی به سرم زده بود. در چنین مواقعی صدای تیک تاک ساعت امانم را می برد. به عادت ماٌلوف دوران تنهایی و تجرد باطری هر دو تا ساعتم را درآوردم. هم ساعت رومیزی و هم ساعت دیواری را . وقتی دوباره دراز کشیدم، دیدم باز صدای ساعت می آید. فهمیدم صدای ساعت دیواری توی هال است که بعد از ازدواج خریریم و دستم هم بهش نمی رسد! صدای آزاردهنده ساعت همین طور ادامه داشت و کاری از من بر نمی آمد. می توانستم بلند شوم و صندلی بگذارم، بیاورمش پائین. ولی استعاره ای که در این اتفاق کوچک بود آن چنان میخکوبم کرد که به کل خواب از سرم پرید. ساعت های کوچک دوران تنهایی ام را به راحتی خاموش کرده بودم ولی صدای پر طنین ساعت مشترک مان همان طور ادامه داشت. در جایی دور از دسترس من ....
+ نوشته شده در یکشنبه ششم فروردین 1385ساعت 13  توسط باد شرق
|
نه خیر! قرار نیست یه آب خوش از گلوم پائین بره! اونی که همیشه برام مشکل ساز بوده، باز داره سر و کله اش پیدا میشه! مژده داده که برای تعطیلات عید می خواد بیاد پیشمون!
خداجون! می دونستم یه ریگی به کفشت هست! همین طوری دل ما رو خوش نمی کنی! عیب نداره... من آماده ام....... مثل همیشه...... دربست در اختیارم...................
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم اسفند 1384ساعت 13  توسط باد شرق
|
نمی دونم جریان چیه؟ چند روزیه حسابی سرحالم. دلم نمی خواد به آینده فکر کنم. دیگه به سنی رسیدم که سخت قدر این لحظه های کوتاه دلخوشی را می دونم. و بهتر از اون نگران از بین رفتنش هم نمیشم. از بودنش لذت می برم و به رفتنش لبخند می زنم. همین که مهمون همیشگی نیست، عزیزش می کنه. وگرنه خودت بهتر می دونی که اون حال و حولی رو که با غم و غصه ها می کنم با هیچی عوض نمی کنم!
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم اسفند 1384ساعت 12  توسط باد شرق
|
باورت میشه ، که من هنوز سر حرفم ام؟ دارم بساط سفره رو جور می کنم. امروز می خوام گندم بذارم، سبز شه. دیر نیست که؟ همراه هم داره راضی میشه که ماهی بی ماهی! شاید عکسشو گذاشتیم! هر چند که خیلی بی رحمیه. چون قراره شب با سبزی پلو بخوریمش!
+ نوشته شده در شنبه بیستم اسفند 1384ساعت 12  توسط باد شرق
|
تصمیم گرفتم امسال عید داشته باشم. اگه تا یک هفته دیگه بتونم سر این تصمیم بمونم، سوروسات مان به راهه! می خوام هفت سین بچینم توپ! دلم می خواد حسابی سرحال باشم. دلم می خواد به خودم و همراه این دلخوشی را بدهم که همه چی روبراهه. مگه نیست؟
وای که چقدر خرید دارم. هنوز هیچ کاری نکردم. یعنی میگی فرصت هست؟ نکنه از حرفم برگردم؟

+ نوشته شده در پنجشنبه هجدهم اسفند 1384ساعت 10  توسط باد شرق
|
این باد گرم دیگه داره دیوونه ام می کنه! از آنجایی که روح هنرمندی هم دارم! بعید نیست مثل ونگوگ بلایی سر خودم بیارم!!!منو دریاب...............
+ نوشته شده در چهارشنبه هفدهم اسفند 1384ساعت 12  توسط باد شرق
|
پس کجایی ای نسیم شمال؟
دلم تنگ شده برای استشمام آن بوی خنک آرامش بخشی که از لابلای شعرهات به مشام می رسه.
چشمهام رو می بندم و در انتظار می مونم...
+ نوشته شده در یکشنبه چهاردهم اسفند 1384ساعت 12  توسط باد شرق
|
خیلی چیزها است که دلم می خواد تا دیر نشده، عوضشون کنم. تا کاملا مغلوب این بی ارادگیِ روزافزون نشدم، تا هنوز وقت باقی است... تا شور زندگی به کلی از درونم رخت بر نبسته...
می دونی؟ فی الواقع خیلی کارها می شه کرد، ولی کاری که به همراه صدمه نزنه و خودمونم ارضا کنه، سخت کمیابه. پیله ازدواج آدم را محافظه کار می کنه. برای کارهایی که در گذشته بی هیچ تردیدی انجام می دادم، آنقدر در ذهنم محاسبه و بالا و پائین می کنم که دست آخر همه اراده ام را از دست می دم. بعد ترجیح می دم در همین گوشه دنجی که دارم، لم بدم و خواسته هام را در رویا دنبال کنم. این خیلی بده! به طرز احمقانه ای جسارت زندگی کردن را دارم از دست می دم. چکار می شه کرد؟
باید سر فرصت بهش فکر کنم........ آره.... سر فرصت.............
+ نوشته شده در پنجشنبه یازدهم اسفند 1384ساعت 16  توسط باد شرق
|
باد شمال عزیزم( ویرگول پیدا نکردم!) نمی دونی چه هوسی دارم برای از سر شروع کردن. ای کاش می شد همچین یه هوا زمان به عقب برگرده! ایندفعه قول می دم قدر تنهائی هامو خوب بدونم. قدر شب هایی که خسته برمی گشتم و بی هیچ دغدغه ای ولو می شدم و همه مشکلات را می گذاشتم همون بیرون بمونن. آخ که چه حالی می داد شب زنده داری. با فیلم دیدن ( ویرگول) سیگار کشیدن( که مدتی است محروم شدم!) کتاب خوندن با فراغ بال. ............... با زنگ زدن نصفه شبی به معشوق خوابالود!
باید برم دیگه ...............الانه که سر برسه............
+ نوشته شده در چهارشنبه دهم اسفند 1384ساعت 14  توسط باد شرق
|