تبليغاتX
روی شانه های باد

روی شانه های باد

هر چه می خواهد دل تنگ مان، می گوییم!

آخ...عید آمد و رفت ومن فرصت تکون خوردن نداشتم
باید زور نفسم رو تقویت کنم....از باد شرق هم عجیب خبری
نیست...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387ساعت 0  توسط باد شمال  | 

بسیار نبودیم و بسی خاطره بگذشت...
+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم مرداد 1386ساعت 21  توسط باد شمال  | 

بالاخره تمام شد...کابوس خاک و در به دری تمام شد
کم کم می شود دوباره نفس کشید....حتی فکر کرد...
کامپیوتر را را انداخت....نوشت....
+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم اردیبهشت 1386ساعت 17  توسط باد شمال  | 

عید را زیر خروار ها خاک شروع کردم....و خاک بازی ما
انگار تمامی هم ندارد....حتی صدایم بوی خاک گرفته....
دعا کنید باد های موافق وزیدن بگیرند و خاک ها را
بروبند...
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم فروردین 1386ساعت 22  توسط باد شمال  | 

و در آستانه ی سال نو خداوند همیگیمان را
از بلایای آسمانی و تغییرات ساختمانی،
مصون بداراد.....
وه که چه ماجرای نمور و پیچ در پیچی ست
در امتداد لوله کشی ساختمان......زیر پوسته های
ترک خورده ی رنگ.....و حضور شکسته ی سنگ....
و گرفتاری های جا به جا و کاشی های تا به تا........
خدا به خیر بگرداند این خرابی عظیم را....
آمین....
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم اسفند 1385ساعت 17  توسط باد شمال  | 

بهاران باز در راه است....
هزاران راز
هزاران عشوه ی پنهان
هزاران ناز در راه است
+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم اسفند 1385ساعت 17  توسط باد شمال  | 

از فرصتی که از آمیزه ی اندوه و تنهایی زاده می شود ،
غافل مباش........شاید این تنها فرصت تو باشد
برای نشستن با خویش....
+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم اسفند 1385ساعت 19  توسط باد شمال  | 

خواب خواب خواب...
میرسد و ترا می رباید...آن گونه که
هرگز باورت نیاید دیریست که در
خواب زیسته ای....
+ نوشته شده در  جمعه یازدهم اسفند 1385ساعت 12  توسط باد شمال  | 

همیشه کسی یا چیزی هست که آرزوی عوض
شدنش را داشته باشیم....وهمیشه کسی یا
چیزی هست که هیچوقت عوض نمی شود.....
+ نوشته شده در  سه شنبه یکم اسفند 1385ساعت 19  توسط باد شمال  | 

این خرده های شیشه... عجیب موجودات
موذی و سمجی هستند....گاه تا مدتها پس از
شکسته شدن چیزی ...ناگاه ...از گوشه ای که
انتظارش را نداری و صد باره هم جارو شده ....
سر در می آورند و دستی یا پایی را می خراشند....

اما...تازه فهمیدم که شکستگی دل هم پر
است از خرده های ریز موذی ،که در زمان خودش،
به چشم نمی آید....

تو فکر می کنی که دیگر اثری...ردپایی...خرده ای...
جایی باقی نمانده...و آن وقت ...بی هوا...
یک روز دست می کشی روی دلت و...و دستت
به تیزی یک" خرده شکستگی " کهنه،رنجور می شود...

پا می گذاری به روزهای خاطره ای که فکر می کردی
حسابی جاروب شده اند....و پایت می رود روی خرده ای
تیز ....و زخمی قدیمی...دوباره ناسور می شود....

....همه ی شگسته بند ها می دانند :
همه ی شکستگی ها.... مزمن و موذی و مر موزند....

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم بهمن 1385ساعت 17  توسط باد شمال  | 

سکوت می تواند نمادی از آگاهی و آرامش عمیق باشد
یا پرده ای کشیده بر تهی درون و دانش رقیق....
سخن نیز می تواند بیانگر فهم باشد.....
یا رسواگری بی رحم.....
 از هر کدام می توان چون نقابی سود جست...
فقط به یاد داشته باش ،پوشاندن بیهودگی درون،
با سکوت بسیار آسان تر است تا با حرافی و پر گویی...
که در سخن خود را پنهان نمودن تبحری بسیار می طلبد
و تفکری جاندار....
بگذار در قلعه ی سکوت ترا دست نیافتنی بیابند
و مرموز.....که سخت است پنهان داشتن سیاهی
در روز.....
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم دی 1385ساعت 16  توسط باد شمال  | 

از ناراستی ها و کاستی هامان سخن
ساز می کنیم.....نه به قصد اعتراف...
نه به نیت ندامت.......و نه از انرو که
جراتش را داریم....نه...
تنها دنبال کسی می گردیم که
بزرگوارمان بداند و قانعمان کند که
اصلا اینطور نیست.....
+ نوشته شده در  شنبه دوم دی 1385ساعت 15  توسط باد شمال  | 

تن تن و کاپیتان هادوک را به خاطر دارید...؟معبد خورشید و
هفت گوی بلورین را....آدمک های مومی سحر خوانده شده و
هفت باستان شناس جادو شده .....خواب شده...خوابی که
بالاخره گسسته شد و طلسمی که شکسته شد...
من هم الان احساس می کنم از خوابی دور و غریب
پریده ام...گمانم آدمک مومی ام در جایی آب شده....
یا... نکند درست برعکس باشد....و کسی یا چیزی
در من خواب شده...؟
چطور باید بدانم...؟خودم را نیشگون می گیرم....
درد دارد و حسش می کنم....ولی اگر این هم خواب
باشد چه...؟
بیزحمت اگر از کنارم عبور می کردید ، هلی...تکانی...
یو هوی غافلگیرانه ای خیراتم کنید....شما ها را...
یعنی همه شما را باهم که نمی توانم خواب دیده
باشم...ها؟؟؟

پ.ن.حالا راه نیافتید به هل دادن مردم و بگذارید گردن
من ها...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم آبان 1385ساعت 18  توسط باد شمال  | 

پر سیده بودی ایا شبیه دیروز هستم ؟
به گمانم ،آری
هنوز،
    به خاطره هایت پاسوز هستم
امروز،
     اگر بیایی،
              هنوز هستم....
+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم آبان 1385ساعت 20  توسط باد شمال  | 

افسوس که در پایان هر داستان است که راز ها
برملا می شوند... وتو متوانی تصمیم بگیری
که راه آمده ارزش آمدن را داشت...یا نه .

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم آبان 1385ساعت 22  توسط باد شمال  | 

مي بيني...؟
هنوز دنيا پر است از متر سك هايي،
كه مي انديشند اگر نباشند،
كلاغ ها نخواهند پريد
و دنيا نخواهد چرخيد....

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم آبان 1385ساعت 12  توسط باد شمال  | 

حرف هامان انبار می شوند
هم چون کتاب هایمان
نمی گوییم شان
نمی خوانیمشان

و صدای شره ی فرصت ها
تا به هم چنان می آید
که فرو می لغزند از لابه لای انگشتان بی خیالمان...

صدای لغزش فرصت ها غم انگیز تر است،
یا لغزش اشکهای بی صدا ؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم آبان 1385ساعت 14  توسط باد شمال  | 

دلم تنگ شده برای روزهایی،
که دلم می لرزید ،
این روزها ،
زلزله هم از این حوالی عبور نمی کند...

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم مهر 1385ساعت 18  توسط باد شمال  | 

بعضی خلوت کردن ها را می شود با صد بیگانه هم
تقسیم کرد و وجود یکی شان را هم حس نکرد....
مثل قدم زدن در یک خیابان شلوغ....
بعضی خلوت ها و لحظه هاست ولی ...که حضور حتی
یک "دیگری " را تاب نمی آوری....مثل نشستن روی
نیمکتی که از آن خاطره داری....تصویر خاطره ای در
قاب یک پاییز دور...
+ نوشته شده در  شنبه یکم مهر 1385ساعت 18  توسط باد شمال  | 

نترس...به عقب نگاه نکن
ترس از جنس اشباح و سایه هاست
نگاهش که نکنی، نیست می شود
انگار که هرگز نبوده است....
+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم شهریور 1385ساعت 1  توسط باد شمال  | 

یک نفر لطفا به من راه زور  شنیدن را
یاد بهد.....تاب خاموش ماندن ، بدون انکه
از گوش هایت دود بزند بیرون.....یا بغض
خفه ات کند....
یک نفر بی زحمت ..............
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم شهریور 1385ساعت 1  توسط باد شمال  | 

تو می گفتی :
سرنوشت گزیدنی ست ،
نه فالی که گرفتنی باشد...
پس این همه خط و مسیر که کف
دستم بود...به هیچ جا نمی رسند ؟
به هیچ معنایی...؟ به هیچ فردایی...؟
دست کم،
بگذار دلمان ساده دلانه ،گاهگاهی خوش باشد
به تعبیر نشانه ها....به تفسیر حدس ها و گمانه ها...
+ نوشته شده در  دوشنبه ششم شهریور 1385ساعت 12  توسط باد شمال  | 

برای ندیدن زشتیها
و خواب دیدن خوبیها
تنها دو چشم بسته کافی ست...
+ نوشته شده در  شنبه چهارم شهریور 1385ساعت 14  توسط باد شمال  | 

سفر بودم که ننوشتم برایتان...خیلی
 "ببخشید " بدهکارم به همه تان...
+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم مرداد 1385ساعت 13  توسط باد شمال  | 

در ته پندارم ،
هرچه اسطوره و افسانه که هست ،
هرچه از من دور است ،
من ز دست همه شان
خاطرم رنجور است...

که چنان زیسته اند
که من خسته ی ناچیز برای همه عمر
لحظه ای آرزوی زیستنش را دارم...

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم مرداد 1385ساعت 0  توسط باد شمال  | 

از سالها پیش این مطلبی که می خواهم بگویم ذهنم را
مشغول کرده........هر از گاهی پیش می آید و بعد.....
دوباره می رود آن عقب ها....
پیشاپیش تاکید می کنم قصدم بحث در باره درستی و
نادرستی هیچ عقیده و مرامی نیست ...سوالم را هم
تنها از بعد ساده ی انسانی ماجرا دارم مطرح می کنم...
نه بعد اعتقادی قضیه...
ما عقاید خاصی درباره شهادت و شهید داریم...انسان
با ارزشی که خودش را برای دین خدا فدا می کند....درباارزش
بودن این از خودگذشتگی حرفی نیست... که از عمر بی بازگشت
گذشتن همتی شگرف می خواهد....فقط من نمی فهمم
چرا عقیده داریم که این از خود گذشستگی از ایثاری که مثلا
یک مارکسیست در زمان خودش کرده ،سالهای نوری دورتر
و باارزش تر است...
کاری به این که مکتب کدام فی ذاته باارزش تر است یا
پر معناتر ندارم....گفتم که فقط به عنوان دو انسان به انها
دارم نگاه می کنم.........دو انسان.......با انگیزه هاشان
و سرنوشتشان....
شهید ما با این اعتقاد مرگ را در اغوش می کشد که اگر چه
جان خویش را از دست می دهد، در ان دنیا ثمره ی از خود گذشتگی
خویش را خواهد دید.......رستگاری و بهشت ابدی در انتظار
اوست...
آن وقت از خود گذشتگی آن به اصطلاح بی خدای مادی گرای بینوا
به چشممان بی ارزش و بی معناست........بی خدایی که
که دستش به جایی بند نیست......و فقط بخاطر مرامی که به آن
باور داشته و فقط به امید انکه با مرگش  راه را برای فردای دیگری
هموار کند از جانش گذشته......
فردایی که حتی اگر به غلط به ان اعتقاد داشته ، می دانسته
خودش در ان جایی ندارد و هرگز نخواهد توانست تحقق عینی
آرمانش را ببیند ...فردایی که می داند وقتی برسد او تنها نصیبش
از ان خروارها خاک خواهد بود....با وجود اینکه برای او زندگی ابدی
معنایی ندارد ...با وجود این که می داند زندگی بی باز گشت است...
با  اعتقاد به همه اینها از زندگی اش می گذرد...
شهید ما می رود تا به زندگی جاودان برسد...او مرگ ابدی
را انتخاب می کند تا شاید اعتقادش زنده بماند........
واقعا دلتان برای " او " نمی سوزد...؟

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم مرداد 1385ساعت 14  توسط باد شمال  | 

با حسرتی خاموش
روبروی آینه
دنبال می کنم
رد خنده های گم شده ام را،
از گوشه ی لب...تا نیمه راه بناگوش

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم تیر 1385ساعت 12  توسط باد شمال  | 

تو می گفتی نرمی موم وار شمع است که نخ
سر نوشتش را به آب شدن گره می زند....
ولی من دیدم ، در راه های زندگی......
که دور از انتظار و فزون از شمارند....کوره ها و
افروختنی ها بسیارند...سرنوشت اگر پایت
را ، بکشاند به معرکه ی آتش ، می بینی..
سنگ ها هم ذوب شدنی هستند.
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم تیر 1385ساعت 0  توسط باد شمال  | 

به چشمم نمی آید که بیرون ،
در باغچه ات چه کاشته ای ...
وقتی که می دانم
در پستوی خانه ات چه نهان داشته ای...
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم تیر 1385ساعت 16  توسط باد شمال  | 

افتاده ام در یک دوی ماراتن بی پایان و ...می دوم و
می دوم و می دوم..........در مسیر های مرسوم و
نامرسوم........در خط های مستقیم...که به جایی
نمی رسند...در مسیرهای منحنی و دورانی... که
می رسانندت به نقطه ی اول،سر خط......
و من همچنان می دوم....!
+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم تیر 1385ساعت 21  توسط باد شمال  | 

زهر سوزان حسادت
می چکد از حرف هایت
برده چون تیزاب تلخی ،
مخمل نرم نگاهت
گرمی آن دست هایت
رنگ و شور گاه گاهت...

حیف از آن دیروز دورت
حیف از آن شوق و غرورت
حیف از آن رنگی که بودی
وای از این راهی که رفتی
وای از این حالی که هستی...!

+ نوشته شده در  شنبه دهم تیر 1385ساعت 0  توسط باد شمال  | 

می شود با دیدگانی باز هم
خوابگردی بود و یک ره را هزاران بار رفت
می شود در بافه های زندگی ، چون پود بود
می شود چون رشته ی در رفته ای از تار ، رفت

می شود هر حرف را صد بار خواند
می شود خوابید ، یا بیدار ماند
می شود خندید  ،یا گریان نشست
می شود برخاست ،یا در خود شکست

می شود در انتهای هر خیال
در به سوی لحظه ای نو باز کرد
می شود هر لحظه ای پایان گرفت
هر زمان هم خواست ،شور دیگری آغاز کرد

می شود در بند تنگ سر نوشت
نا توانی تا ابد محکوم بود
می شود چون نوشدارو ، زنده کرد
می شود چون جرعه ای مسموم بود
می شود خود را به ناچیزی فروخت
می شود سوزاند ، یا درمانده سوخت....

.......انتخاب نقش ها در دست ماست.......

می شود در تنگ نای فلسفه
دخمه ای تاریک تنها دید و رفت
می شود پوسید در اوهام تلخ ،
از تمام سایه ها ترسید و رفت

می شود در کوچه باغ فلسفه
پا به پای روز ها خندید و رفت
می شود از شاخه های زندگی
یادگاری عشق را برچید و رفت...

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم تیر 1385ساعت 15  توسط باد شمال  | 

تو نمیتوانی سر بازی پوکر بنشینی و انتظار داشته باشی
با قواعد یه قل دوقل بازی کنند...نمی توانی به تماشای بازی
فوتبال بنشینی و انتظار داشته باشی که تیمی که گل خورده ،
هر چقدر هم مظلوم ، برنده اعلام شود...هر بازی و مسابقه ای
قواعد خاص خودش را دارد....

در " عطر سنبل ، عطر کاج " نویسنده طی ماجرایی سر از
جزیره ای در اطراف باهاما در می آورد....و همراه شوهرش ،
برای داوری مسابقه ملکه زیبایی آنجا انتخاب می شود....!!!
و با تاثیر گذاری خودش باعث می شود چاق ترین و
بی ریخت ترین دختر شرکت کننده که فقط تا حدی منسجم تر
از بقیه صحبت کرده به عنوان ملکه زیبایی انتخاب شود....
" شانتال " زیباترین دختر جزیره ، به گریه می افتد.......
مردم عصبانی در خیابان ها راه می افتند و شعار می دهند
که داوران رشوه گرفته اند....

بگذریم که کل ماجرا چقدر بی معناست....نمی دانم چه بگویم
ولی فکر می کنم نباید روشن فکر بودن را با همه چیز اشتباه
گرفت.....مثلا با کله شقی...یا حسادت و یک طور آن ته دل ،
عقده ای بودن.......

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم تیر 1385ساعت 16  توسط باد شمال  | 

وقتی که هیاهوی زندگی آرام می گیرد
خاموش ، گوش کن...
جایی...
پشت حرف ها و اندیشه هایت
صدای چکه ای ابدی می آید...

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم خرداد 1385ساعت 0  توسط باد شمال  | 

در تمام لحظات بازی بین کرواسی و برزیل حواسم
به لباس کرواسی بود....
همه اش هوس می کردم ،مهره های شطرنج را رویشان
جا به جا کنم...یا قلم بردارم و جدول شان را حل کنم....!
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم خرداد 1385ساعت 16  توسط باد شمال  | 

داشتم از مشکلات عجیب مرد جوان بینا ، در سرزمین نابینایان می گفتم...
بدجور هر کاری که می کرد خراب از اب در می امد....مثلا با توجه به ان که نور برای
مردم انجا معنایی نداشت...خانه هاشان پنجره نداشت و درونش ظلمات کامل
حکم فرما بود...البته نابینایان می توانستند با سایر حواس خویش...که در طی
زمان حساستر و آموخته تر هم شده بود...راه خود را براحتی بیابند....ولی مرد جوان
با دو چشم بینایش نمی توانست...!
از همه مهمتر و جالب تر این که به مرور و در طی سالیان سال...فعل "دیدن "
از زبان آنها خارج شده بود...چنین کلمه ای دیگر وجود نداشت....پس وقتی که
مرد جوان از دیدن حرف می زد و از " دیده هایش " ، همه به حرف های او به
چشم هذیان های یک دیوانه زنجیری نگاه می کردند...!
آخر سر هم مرد درمانگر دهکده حکم صادر کرد که..... مشکل این مرد جوان و
"ناتوانی هایش"(.....!!!) و "پریشان گویی هایش" ....ناشی از عملکرد
غلط و نابجای یک عضو زائد است به نام چشم که در مردمان عادی !! فعالیتی
ندارد....!!!!
(درست مثل خودمان که بیماران روانی را اسکن می کنیم و می گوییم
مشکل ،عملکرد غیر عادی قسمتی از مغز است که در حالت عادی
نباید فعال باشد...!!)
                 
بیایید باور کنیم هر هنر و توانایی هر جایی خریدار ندارد و چه بسا
ناتوانی ها...که توانگرمان می تواند بکند...و تمامی ارزش های دنیا....
انجا که حکم بر بی ارزشی باشد...به کار نخواهد آمد...

فقط دعا کنیم ...که سر نوشت...همیشه ما را به آنسو روانه کند
که جایمان باشد....که حرف هامان به گوش مردمانش شنیدنی
باشد...زبان باورمان فهمیدنی....
 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم خرداد 1385ساعت 13  توسط باد شمال  | 

اچ. جی. ولز داستان کوتاهی دارد به نام" سرزمین نابینایان"...
(نمیدانم به فارسی ترجمه شده یا نه...؟)
داستان از اینجا اغاز می شود که سالها پیش...در روزگارانی
بسیار دور...گروهی از مردمان قبیله ای در فرار از ازار عده ای دیگر...
کوچ می کنند و پناه می برند به سرزمینی در دل کوه....که تنها راه
رسیدن به انجا عبور از راهی کوهستانی و بسیار صعب العبور بوده...
و سرانجام یک روز این راه هم بر اثر وقوع زلزله ای بسته می شود...
و ارتباط این گروه با بقیه دنیا بکلی قطع می شود...

پس از مدتی بیماری خاصی گریبان گیرشان می شود :نوزادان تازه
متولد شده...بینایی شان ضعیف و ضعیف تر می شود...
تا این که پس از چند نسل کل مردمان انجا را انسانهای نابینا تشکیل
می دادند...

از آغاز این ماجرا صدها سال می گذشته تا روزی مرد جوانی برحسب
اتفاق و حادثه ای گذرش به این دیار می افتد...و پس از اندک زمانی
متوجه می شود که عملا فکر برگشت را باید از سرش بیرون کند...
این مرد جوان ما...در ابتدا فکر می کرده که او حتما با داشتن دو چشم بینا
در ان دیار کوران پادشاهی خواهد کرد....اما با گذشتن روزها....ارام ارام.....
 شک ترسناکی در وجودش شروع به بیدار شدن نموده  بود....

(خیلی طولانی شد....خسته تان کردم....باقی داستان بماند برای بعد....)

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم خرداد 1385ساعت 2  توسط باد شمال  | 

هرگز در آرزوی مرور گذشته ها مباش...هرگز مگو که کاش...
می شد گذشته را.......از نو دوباره زیست....
تکرار.... هرگز برابر آن اولین شهود نیست...
تکرار ، جز به حقارت کشیدن آن چه زمانی عزیز بود ، نیست...

بگذار تا گذشته ها ،همچنان بزرگ
در گور پر شکوه خود آرام سر کنند
بگذار خاطره هامان به خواب خویش
چون رفته گان  قدیمی بی نام ، سر کنند....

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم خرداد 1385ساعت 1  توسط باد شمال  | 

بگذار،
چشم هایمان ،خیس،
خیره بر خالی باشد
نه دلمان خوش،
               به بی خیالی.....

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم خرداد 1385ساعت 0  توسط باد شمال  | 

جغرافیای وجودم به هم ریخته و من بد جوری
در خودم گم شده ام.....
یادم باشد حالم که بهتر شد نقشه ای بکشم
ازسر زمینم....تا روزی روزگاری......باز..... اگر
هیچ دوستی، رفیق تمام راه نبود....اگر هرچه
قطب نما بود از کار افتاد....هرچه خورشید بود ،
دیگر در نیامد....هرچه ماه بود،دیگر بالا نیامد...
هرچه ستاره بود ،دیگر مرد...باز هم جهتم را پیدا کنم....
از حفظ....با چشم بسته حتی....
+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم خرداد 1385ساعت 0  توسط باد شمال  | 

همه ی در ها را باز گذاشته ام تا هر که می خواهد،
برود...همه ی پنجره ها را گشوده ام.......تا باد ها
بیایند و عطر هر که ، هر جا نشسته ، بروبند...
حتی اگر طوفانی شود خاطرم،پلک بر هم نمی آورم...
چشم فرو نمی بندم...تا همه ی اشک ها بیایند و
هر چه تصویر ته چشمانم مانده....... بشویند و
ببرند....
هر چه خار و خس در سینه داشتم، جمع آورده ام ،
تا به آتشی بلند بسوزانم......
و بعد...خاکستر بپاشانم و بخوانم :
از خاکستر به خاکستر....از خاک به خاک....
از سکوت به خاموشی.....
از بیگانگی به فراموشی......
+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم خرداد 1385ساعت 12  توسط باد شمال  | 

روزگار بد جوری بدمدار می چرخد....ببخشید اگر که چندگاهی
نتوانستم بیایم و به شما سر بزنم...
در همین گیرو دار امروزم،دوستی عزیز از آن سوی دنیا آمده
ومن نتوانسته ام هنوز لحظه ای ببینمش...نمیدانم اخر پس از
هزار سال...آمدی جانم به قربانت ، ولی حالا چرا....؟؟
+ نوشته شده در  جمعه پنجم خرداد 1385ساعت 18  توسط باد شمال  | 

یه روز برات گفتم آدما یا بره ان یا گرگ....
یا اصلا و نژادا گرگند....یا بره بودن ، گرگ شدن...
ولی همه جوره...خوش به حال اونا که از اول گرگ بودن
و خاطره هاشونم گرگیه....

اگه قراره گرگ بشی ،بهتره برای همیشه همه چیزو
فراموش کنی...باید هیچ خاطره ای رو با خودت ور نداری
ببری...با ذهن خالی یه نوزاد باید رفت...

وگرنه...وگرنه ممکنه گرگ که شدی...اولاش نه...ولی بعد...
کم کم...خاطره ها بیان سراغت...و دلتنگ روزای
بره گی ت بشی... گرگی بشی که شبا ...خواب خاطره های
بره گی شو می بینه....

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم خرداد 1385ساعت 16  توسط باد شمال  | 

اگر به سويت بر نگشتم...اگر ديگر هرگز نيامدم...به ياد
داشته باش و باور كن از غرور نيست...از سر كينه هم
نيست..از...گمانم مي داني از چيست...
+ نوشته شده در  دوشنبه یکم خرداد 1385ساعت 13  توسط باد شمال  | 

با بادبادكي سرگردان آمدم...تا برويت بياورم
...كه برويت نمي آوري كه به سرزمين بادها
سر نمي زني...
+ نوشته شده در  دوشنبه یکم خرداد 1385ساعت 12  توسط باد شمال  | 

من همیشه عاشق عکس های سیاه و سفید بوده ام...
عاشق آن حالت غیر قابل تو صیفی که این عکس ها به
آدم ها و مناظر می بخشند...و همیشه گمان داشتم این
علاقه بر می گردد به گرایش ناخود آگاهم به گذشته...و هر چه
که رنگی و عطری از گذر ایام را در خود دارد...

درست مثل همان نوستالژی خفته در یک کوچه ی قدیمی...
که می رسد به یک در چوبی نیمه پوسیده...با کلونی که
دیگر دوران کوبه اش سر شده است...و خانه ای که آبی حوضش
سالهاست که ترک خورده...و ایوان های بی حصیر......
و طاقچه های بی ترمه...و گرامافونی که خاک می خورد و خواب
رقص های قدیمی را می بیند....

در همه ی اینها...ما به دنبال نقش گم شده ای می گردیم
که روزی و زمانی وجود داشته...و اینک سالهاست که به
خاطره هامان کوچ کرده...

دیشب در لحظه ای گیج....در آن لحظه که آخرین مرز
بین خواب و بیداری ست....ناگهان احساس کردم جادوی
عکس های سیاه و سفید فراتر از این هاست.....
جادوی عکس های سیاه و سفید در غیر واقعی بودنشان
نهفته است....در رویایی و خیال گونه بودنشان...

ما در دنیای واقعی...در آمیزه ای از هزار رنگ زندگی می کنیم...
رنگ هایی که در هم می پیچند و گیجمان می کنند....
دنیای عکس های سیاه و سفید ،دنیای ساده ی افسانه هاست...
دنیای هم نشینی و جدال ابدی خوبی با پلیدی....
دنیای انگاره ی آرامش بخش و ساده ی سیاهی و سپیدی...
آنچه ما در آنها می جو ییم و می بینیم...نه فقط یادگاران
روز گار رفته است ، که ادامه ی خواب هایی ست که هرگز ندیدیمشان....

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم اردیبهشت 1385ساعت 10  توسط باد شمال  | 

به خودم می گویم قوی باش...
به خودم می گویم مهم نیست...
به خودم شک کردن را می آموزم :
- ایا واقعا ارزشش را داشت...یا دارد ؟
به خودم خیلی چیز ها گفته ام...و می گویم...
به خودم می گویم...همیشه ، وقت هست برای
فراموش کردن...حداقل به اندازه ی تمامی باقی عمرت....
ولی...ته همه ی اینها این است که :
... من غمگینم.
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1385ساعت 11  توسط باد شمال  | 

مادر بزرگ، وقتی آخر همه ی قصه های ناتمام کودکی ام را
گفت،....رفت....آرام رفت به انسوی دروازه ی قصه ها ......
به سرزمین خواب های ابدی....
من هم...به گمانم....روزی که همه ی قصه هایم تمام شد...
روزی که حرفی نماند...خواهم رفت.
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1385ساعت 13  توسط باد شمال  | 

من هزاران افسوس...
و هزاران دریا...
و هزاران سفر خاک به خاک...
از تو دورم امروز

روز ها می گذرند
و پس از صد سایه...
و پس از صد خورشید...
نامت از یاد دلم خواهد رفت

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1385ساعت 10  توسط باد شمال  | 

محل :تقاطع جردن - میرداماد
اوضاع :بلبشوی مطلق...از این درهم و بر هم تر نمی شود...
انگار کل ماشین های تهران اینجا و الان به هم رسیده اند
و در هم گوریده اند...
من : در غیر رومانتیک ترین حالت ممکن...کج و کوله...ژولیده
و آشفته و خسته...هر دو دستم پر بار ...(کتاب تا زیر چانه ).....
و در حالی که گره روسری ام چرخیده تا دم بنا گوشم،....می خواهم
از لا به لای این گره کور رد شوم که...
که راننده ای می پیچد جلویم (در آن خر تو خری جلوی کسی پیچیدن
راستی که دست فرمان می خواهد ) و می گوید: یه بوس بده......!!!!؟؟؟
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1385ساعت 22  توسط باد شمال  |