تبليغاتX
روی شانه های باد - آن سوی از خود گذشتن...

روی شانه های باد

هر چه می خواهد دل تنگ مان، می گوییم!

از سالها پیش این مطلبی که می خواهم بگویم ذهنم را
مشغول کرده........هر از گاهی پیش می آید و بعد.....
دوباره می رود آن عقب ها....
پیشاپیش تاکید می کنم قصدم بحث در باره درستی و
نادرستی هیچ عقیده و مرامی نیست ...سوالم را هم
تنها از بعد ساده ی انسانی ماجرا دارم مطرح می کنم...
نه بعد اعتقادی قضیه...
ما عقاید خاصی درباره شهادت و شهید داریم...انسان
با ارزشی که خودش را برای دین خدا فدا می کند....درباارزش
بودن این از خودگذشتگی حرفی نیست... که از عمر بی بازگشت
گذشتن همتی شگرف می خواهد....فقط من نمی فهمم
چرا عقیده داریم که این از خود گذشستگی از ایثاری که مثلا
یک مارکسیست در زمان خودش کرده ،سالهای نوری دورتر
و باارزش تر است...
کاری به این که مکتب کدام فی ذاته باارزش تر است یا
پر معناتر ندارم....گفتم که فقط به عنوان دو انسان به انها
دارم نگاه می کنم.........دو انسان.......با انگیزه هاشان
و سرنوشتشان....
شهید ما با این اعتقاد مرگ را در اغوش می کشد که اگر چه
جان خویش را از دست می دهد، در ان دنیا ثمره ی از خود گذشتگی
خویش را خواهد دید.......رستگاری و بهشت ابدی در انتظار
اوست...
آن وقت از خود گذشتگی آن به اصطلاح بی خدای مادی گرای بینوا
به چشممان بی ارزش و بی معناست........بی خدایی که
که دستش به جایی بند نیست......و فقط بخاطر مرامی که به آن
باور داشته و فقط به امید انکه با مرگش  راه را برای فردای دیگری
هموار کند از جانش گذشته......
فردایی که حتی اگر به غلط به ان اعتقاد داشته ، می دانسته
خودش در ان جایی ندارد و هرگز نخواهد توانست تحقق عینی
آرمانش را ببیند ...فردایی که می داند وقتی برسد او تنها نصیبش
از ان خروارها خاک خواهد بود....با وجود اینکه برای او زندگی ابدی
معنایی ندارد ...با وجود این که می داند زندگی بی باز گشت است...
با  اعتقاد به همه اینها از زندگی اش می گذرد...
شهید ما می رود تا به زندگی جاودان برسد...او مرگ ابدی
را انتخاب می کند تا شاید اعتقادش زنده بماند........
واقعا دلتان برای " او " نمی سوزد...؟

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم مرداد 1385ساعت 14  توسط باد شمال  |